تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
شدند و بهيجان آمدند ( 6 ) - غريو : بكسر اول شور و غوغا و بانگ و فرياد و خروش ( 7 ) - تعبيه : آراستن لشكر ، مصدر باب تفعيل ( 8 ) - ساخته بداشت : مجهز و آماده نگاهداشت ( 9 ) - خلق عامه : مردم عامه يا عوام الناس ، موصوف و صفت ( 10 ) - متوكلا . . . : كار به خدا سپارنده و بر او تكيه‌كننده ( 11 ) - پيش كار رفت : پذيره كارزار شد و در پيشاپيش صفها ايستاد ( 12 ) - جنگى پوشيده : جامهء جنگى بر تن ، صفت مركب از مادهء فعل ماضى بمعنى فاعلى ( 13 ) - در پيش سواران ايستاده : جملهء حاليه بحذف « بودند » بقرينهء حالى ( 14 ) - مخاذيل : بفتح اول جمع مخذول بمعنى خوار كرده‌شده ، اسم مفعول از خذلان ( 15 ) - نيرو كردند : زور آوردند و كوشيدند و تلاش كردند ( 16 ) - طرفى نيافتند : بفتح اول و سكون دوم در اين مورد در سياق فارسى « فايده و بهره‌اى نبردند » مقصود است ( 17 ) - مانده : كوفته و خسته ( 18 ) - علامت بزرگ : علم بزرگ ( 19 ) - پخته : ورزيده و تجربه‌آموخته ( 20 ) - هزيمتى هول : شكستى هائل و مخوف - به كار بردن اسم ( هول ) بجاى صفت ( هائل ) براى مبالغه و تأكيد در وصف است ، سعدى فرمايد : گدائى هول را حكايت كنند كه نعمتى وافر اندوخته بود ، ص 268 گلستان بكوشش نگارنده ( 21 ) - بويهى : بضم اول و فتح دوم و سكون سوم منسوب به بويه ، از خاندان بويه ( 22 ) - خياره : بكسر اول برگزيده و مختار ، مزيد عليه خيار عربى ، در سياق فارسى گاه حرفى بر آخر كلمه بىتغيير معنى افزوده مىشود ، چنان كه نصيبه بجاى نصيب در اين بيت :
فيض ازل به زور و زر ار آمدى بدست * آب‌خضر نصيبهء اسكندر آمدى
ص 597 ديوان غزليات خواجه حافظ ، بكوشش نگارنده ( 23 ) - نيك‌اسبه : نيك اسب ، دارندهء اسب رهوار و خوب ، صفت نسبى است ، كه از صفت ساخته شده ( 24 ) - بجستند : بگريختند ( 25 ) - دهيد : بزنيد ؛ فعل امر ، فردوسى در داستان رزم رستم با اشكبوس فرمايد :
قضا گفت گير و قدر گفت ده * فلك گفت احسن ملك گفت زه
ص 950 ج 4 شاهنامه چاپ بروخيم ( 26 ) - حشمت : شكوه و ترس ( 27 ) - معنى جمله : به كنايه مقصود آنست كه از اين پس طمع آنان از رى قطع شود ( 28 ) - نيز : ديگر ، قيد زمان ( 29 ) - رخش : بفتح اول و سكون دوم اسب مطلق و نام اسب رستم ( 30 ) - برگذاردند : راندند ص 36 ( 1 ) - گرفتند : آغاز كردند ( 2 ) - منادى فرمود : بضم اول و كسر چهارم ندا درداد . منادى در سياق فارسى گاه بمعنى ندا به كار رفته است ، در صفحهء 183 فيه ما فيه تصحيح فروزانفر آمده است :
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 113 | محمد بن حسين البيهقي