پدر مهربان از آن دورى * گرچه رنجيد داد دستورى
( نقل باختصار از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 25 ) - وكلا : بضم اول و فتح دوم مخفف وكلاء جمع وكيل بمعنى مباشر و كارگذار
( 26 ) - هر كرا بازمىخواندند : هر كه داراى اسم و رسم و شهرتى بود
( 27 ) - بگرفتند :
بازداشت مىكردند
ص 34
( 1 ) - نظرى نيكو : عنايت و توجهى نيك
( 2 ) - ركاب عالى : مجازا موكب والاى پادشاه
( 3 ) - شاهنشاهيان : وابستگان به شاهنشاه ، شاهنشاه لقب پادشاهان آل بويه از عضد الدولة ببعد ( فرهنگ معين ) - خليفه او را ( عضد الدولة ) بلقب ملك كه آن را به فارسى در آن ايام شهنشاه مىگفتند ملقب ساخته ( نقل از تاريخ ايران تأليف حسن پيرنيا و عباس اقبال )
( 4 ) - - دلانگيز : شورش برانگيز و دلاور و جسور و داوطلب ؛ مرحوم دكتر فياض در حواشى صفحهء 556 تاريخ بيهقى چاپ سال 1350 نوشتهاند « گويا بمعنى مزدور و ولگرد و بىصاحب باشد »
( 5 ) - حسن سليمان : شحنهء مسعود در رى
( 6 ) - بالا : مكان مرتفع
( 7 ) - ساخته :
آراسته بساز و برگ و مجهز ، قيد حالت ، يا حال
( 8 ) - بر اثر وى : بدنبال وى
( 9 ) - نواحى نزديكتر : بخشها و كرانههاى نزديكتر به شهر ، فعل ربطى « بودند » بقرينهء حالى از آخر جمله حذف شده است
( 10 ) - مردم او را : گماشتگان و لشكريان وى را
( 11 ) - زوبين آبداده : نيزه كوچك بزهر آب داده
( 12 ) - معنى جمله : به او ( فرستاده ) انعامى دادند
( 13 ) - غوغا : بفتح اول مخفف غوغاء بمعنى شرانگيزان و هنگامهجويان و اوباش و اراذل ، گاه بمعنى شور و هياهو و مشغله و ستيزه و فرياد و ازدحام
( 14 ) - مغرور آل بويه : فريفتهء بويهى كه از او بنام يكى از شاهنشاهيان نام برد
( 15 ) - خطر : وقع و قدر و اهميت
( 16 ) - اوباش : بفتح اول و سكون دوم ناكسان و ناپروايان جمع وبش بفتح اول و سكون دوم
( 17 ) - از هر جائى فراز آمده : صفت مركب جدا از موصوف بمعنى فاعلى ، موصوف آن اوباش
( 18 ) - حجت گرفت : سخن بازپسين را گفت و اتمام حجت كرد
( 19 ) - نزديك خداى : پيش خداوند
( 20 ) - معذور باشيم : پذيرفته عذر باشيم
( 21 ) - نامزد كردند : معين كردند و روانه ساختند .
ص 35
( 1 ) - راعى : والى و امير و نگاهدارنده ، اسم فاعل از رعايت
( 2 ) - اقتراح : خواستن چيزى از كسى ، مصدر باب افتعال
( 3 ) - بىسر : بىفرمانده و سردار و سرپرست ، صفت گروه
( 4 ) - بغى : بفتح اول و سكون دوم ستم - معنى جمله : ظلم و عدوان را ما نكرديم ، گذاشتيم كه تو بكنى ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 5 ) - درجوشيدند : برآشفتند و خشمگين