خليفه او را زندگى تازهاى بخشيد
( 15 ) - ارزانى داشت : به كنايه يعنى بخشيد
( 16 ) - مهمات ملك : كارهاى سخت ملك يا امور مهمه
( 17 ) - بىحرمت : آنكه درخور احترام نيست ، صفت پيشوندى
( 18 ) - باغى : نافرمان ، اسم فاعل از بغى
( 19 ) - غادر : بىوفا و پيمانشكن ، اسم فاعل از غدر
( 20 ) - زيادت جاه : افزونى و بيشى منزلت و بزرگى
( 21 ) - خسيستر :
بفتح اول و كسر دوم پستتر يا فروتر صفت درجه ، در اينجا بمعنى خسيسترين ( صفت سنجشى عالى ) به كار رفته است
( 22 ) - يك سوارگان خامل ذكر : سوارانى كه هيچ رتبهاى ندارند و گمنام و بىقدر باشند ، موصوف و صفت تركيبى
( 23 ) - والسلام : مبتداى جملهايست كه خبر آن « على من اتبع الهدى » بقرينهء حالى محذوفست و در پايان نامهها آورده مىشد بمعنى سلام بر كسى باد كه از راستى پيروى كند
( 24 ) - معنى جمله : نامه را با پاسخى كه مأمون بر پشت آن به خط خود نگاشته بود ، بدست قاصدى شايستهء اعتماد و نيك پنهان به نزد فضل گسيل داشت
( 25 ) - شبگير : هنگام سحر پيش از صبح ، مير خسرو گويد :
بس آهو كو بكشت افتاد شبگير * جوى ناخورده خورد اندر جگر تير
( نقل از آنندراج ) ، اسم زمان مركب ، ساخته از مادهء امر ، نظير برگريز بمعنى فصل خزان
ص 27
( 1 ) - ساخته باشند : آماده و آراسته كرده باشند
( 2 ) - البته : قطعا و بىگمان ، مأخوذ از بت بفتح اول در عربى بمعنى قطع ، از لحاظ دستورى قيد ايجاب و تأكيد
اين سرائيست كه البته خلل خواهد كرد * خنك آن قوم كه در بند سراى دگرند
ص 123 كليات سعدى ، تصحيح فروغى
( 3 ) - تولد كند : پيدا شود و پديد آيد
( 4 ) - شرمگين : باحيا
( 5 ) - خمول : بضم اول گمنامى و بىقدرى
( 6 ) - معنى جمله : با گذشت زمان اين كار درست خواهد شد
( 7 ) - تو بينى : تو مصلحت مىبينى
( 8 ) - زاستر : بمعنى از آن سوىتر است ، فرخى مىگويد :
هيچ علم از عقل او موئى نماند بازپس * هيچ فضل از خلق او گامى نگردد زاستر
( نقل از حواشى دكتر فياض )
( 9 ) - نخست سرا : سراى اولين از كاخ خليفه يا سراى بيرونى
( 10 ) - شادروان : بضم سوم و سكون چهارم سراپرده و سايبان
( 11 ) - محفورى : بفتح اول و سكون دوم منسوب به محفور كه نام شهرى بوده است در كنار درياى روم كه در آن فرش بافته مىشد ، صفت جانشين موصوف ( فرش ) و از اين قبيل است « حلبى » منسوب به شهر حلب
( 12 ) - صفه : بضم اول پيش دالان
( 13 ) - نوبتيان : جمع نوبتى و نوبتى منسوب به نوبت ، بمعنى آنكه به نوبت خدمت كند ، پاسدار و نگهبان ، فرخى گويد :
شاه تركستان بر درگه فرخندهء تو * گاه خود خسبد چون نوبتيان گاه پسر