شهرى از تخارستان در حوالى بلخ
( 20 ) - نالان شد : بيمار شد
( 21 ) - حاجب غازى :
آسيغتگين حاجب سالار غازيان و از هواداران مسعود
( 22 ) - فرمان يافت : مرد
( 23 ) - خداوند : خدايگان مسعود
( 24 ) - مىبيايد : همانا خواهد آمد ، فعل مضارع با باى تأكيد پس از « مى »
ص 23
( 1 ) - رسانيده آيد : فعل مضارع مجهول بجاى مضارع معلوم ( برسانى )
( 2 ) - فروگرفت :
پائين آورد و فرونهاد
( 3 ) - در موم گرفته : در موم پنهان كرده و پوشيده ، صفت مركب مفعولى حال براى ملطفهها
( 4 ) - بيرون گرفت : بيرون آورد
( 5 ) - يكى : ضمير مبهم ، كنايه از چيز يا شخص نامعين
( 6 ) - هم از آن بابت : از همان وجه و جهت
( 7 ) - همان :
اسم اشاره مركب
( 8 ) - معنى جمله : همه يكسان نوشته شده است
( 9 ) - بعينه : بكسر اول و فتح دوم و سكون سوم راست و درست ، متمم قيدى ، مركب از ب + عين + ه ، معنى لفظ بلفظ آن « به حقيقت خود و بذات خود »
( 10 ) - سبحان اللّه العظيم : پاك و منزه مىدانم خداى بزرگ را ، در سياق فارسى از اصوات يا شبه جمله است براى بيان تعجب و بجاى « شگفتا » به كار مىرود
( 11 ) - عمر به پايان آمده : اين سه جمله صفت است براى كلمهء پادشاه ، درين قسم صفت كه صفت جملهاى بايد نام نهاد ، ياء وحدت حتما به آخر موصوف الحاق مىشده است ، حتى در مورد صفتهاى مفرد هم سبكهاى قديم اين نكته را رعايت مىكردند ( نقل از حواشى دكتر فياض )
( 12 ) - جايگاه او : مقام بزرگ وى مراد منصب پادشاهى او
( 13 ) - ارزانى داشت : بخشيد
( 14 ) - سگاليد : بكسر اول انديشيد
( 15 ) - دل : مجازا بمعنى تمايل و احساس ، ذكر محل و ارادهء حال
( 16 ) - چنين يك جفا : بيداد و آزارى بدين گونه ، صفت و موصوف
( 17 ) - زلت بافراط : بفتح اول لغزش از حد درگذشته ، موصوف و صفت
( 18 ) - درگذشته است : بخشوده است و عفو كرده
( 19 ) - گوشمال : گوش پيچ
( 20 ) - نهاد : انگاشت و تصور كرد و بشمار آورد
( 21 ) - معنى عبارت : به ويژه كه شاه فرمان دهد يا به ويژه كه فرمان شاه باشد
( 22 ) - دبير : منشى و نويسنده
( 23 ) - استيصال : از بيخ بركندن ، مصدر باب استفعال از مجرد اصل بمعنى بيخ
( 24 ) - زهره : بفتح اول پوستى باشد پرآب كه بر جگر آدمى و حيوانات ديگر چسبيده است و كنايه از دليرى و شجاعت بود ( نقل از برهان قاطع )
ص 24
( 1 ) - نادر : غريب و شگفت
( 2 ) - اگر . . . اگر : چه . . . چه ، حروف ربط دوگانه براى تسويه ( برابر كردن )
( 3 ) - وجيه : بفتح اول و كسر دوم روشناس و با قدر و منزلت ، صفت از وجاهت
( 4 ) - گشتند و شد : روشناس گشتند و نامى شدند ، « در قديم رسم بوده است
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 103
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٠٣