تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
شهرى از تخارستان در حوالى بلخ ( 20 ) - نالان شد : بيمار شد ( 21 ) - حاجب غازى : آسيغتگين حاجب سالار غازيان و از هواداران مسعود ( 22 ) - فرمان يافت : مرد ( 23 ) - خداوند : خدايگان مسعود ( 24 ) - مىبيايد : همانا خواهد آمد ، فعل مضارع با باى تأكيد پس از « مى » ص 23 ( 1 ) - رسانيده آيد : فعل مضارع مجهول بجاى مضارع معلوم ( برسانى ) ( 2 ) - فروگرفت : پائين آورد و فرونهاد ( 3 ) - در موم گرفته : در موم پنهان كرده و پوشيده ، صفت مركب مفعولى حال براى ملطفه‌ها ( 4 ) - بيرون گرفت : بيرون آورد ( 5 ) - يكى : ضمير مبهم ، كنايه از چيز يا شخص نامعين ( 6 ) - هم از آن بابت : از همان وجه و جهت ( 7 ) - همان : اسم اشاره مركب ( 8 ) - معنى جمله : همه يكسان نوشته شده است ( 9 ) - بعينه : بكسر اول و فتح دوم و سكون سوم راست و درست ، متمم قيدى ، مركب از ب + عين + ه ، معنى لفظ بلفظ آن « به حقيقت خود و بذات خود » ( 10 ) - سبحان اللّه العظيم : پاك و منزه مىدانم خداى بزرگ را ، در سياق فارسى از اصوات يا شبه جمله است براى بيان تعجب و بجاى « شگفتا » به كار مىرود ( 11 ) - عمر به پايان آمده : اين سه جمله صفت است براى كلمهء پادشاه ، درين قسم صفت كه صفت جمله‌اى بايد نام نهاد ، ياء وحدت حتما به آخر موصوف الحاق مىشده است ، حتى در مورد صفتهاى مفرد هم سبكهاى قديم اين نكته را رعايت مىكردند ( نقل از حواشى دكتر فياض ) ( 12 ) - جايگاه او : مقام بزرگ وى مراد منصب پادشاهى او ( 13 ) - ارزانى داشت : بخشيد ( 14 ) - سگاليد : بكسر اول انديشيد ( 15 ) - دل : مجازا بمعنى تمايل و احساس ، ذكر محل و ارادهء حال ( 16 ) - چنين يك جفا : بيداد و آزارى بدين گونه ، صفت و موصوف ( 17 ) - زلت بافراط : بفتح اول لغزش از حد درگذشته ، موصوف و صفت ( 18 ) - درگذشته است : بخشوده است و عفو كرده ( 19 ) - گوشمال : گوش پيچ ( 20 ) - نهاد : انگاشت و تصور كرد و بشمار آورد ( 21 ) - معنى عبارت : به ويژه كه شاه فرمان دهد يا به ويژه كه فرمان شاه باشد ( 22 ) - دبير : منشى و نويسنده ( 23 ) - استيصال : از بيخ بركندن ، مصدر باب استفعال از مجرد اصل بمعنى بيخ ( 24 ) - زهره : بفتح اول پوستى باشد پرآب كه بر جگر آدمى و حيوانات ديگر چسبيده است و كنايه از دليرى و شجاعت بود ( نقل از برهان قاطع ) ص 24 ( 1 ) - نادر : غريب و شگفت ( 2 ) - اگر . . . اگر : چه . . . چه ، حروف ربط دوگانه براى تسويه ( برابر كردن ) ( 3 ) - وجيه : بفتح اول و كسر دوم روشناس و با قدر و منزلت ، صفت از وجاهت ( 4 ) - گشتند و شد : روشناس گشتند و نامى شدند ، « در قديم رسم بوده است