( 15 ) - محتشم : با حشمت و شكوه ، در سياق فارسى بفتح شين خوانده مىشود ، صفت سالار
( 16 ) - خداوندان قلم : صاحبان قلم و مراد دبيران و منشيان توانا
( 17 ) - معنى جمله : اگر خواست ايزد باشد ، ان شاء اللّه
( 18 ) - نهمت : بفتح اول و سكون دوم حاجت و مراد
( 19 ) - سخت تمام : نيك كامل
( 20 ) - حسن راى : حسن نظر و اعتقاد ما ( نقل از حواشى دكتر فياض )
( 21 ) - معنى جمله : اجازهء جلوس در مجلس شاه داشت كه مرتبهء بزرگى بوده است
( 22 ) - زمين بوسه داد : بر زمين پيشگاه به نشان ادب و احترام بوسه زد ، نظامى فرمايد :
درو درگهى ديد بر آسمان * زمين بوس او هم زمين هم زمان
( نقل از آنندراج )
( 23 ) - محل : جايگاه و مرتبه ، اسم مكان از مصدر حل و حلول
( 24 ) - ديباى رومى : حرير الوان آسياى صغير كه در زمان قديم بخش مهم امپراطورى روم شرقى بوده است
ص 21
( 1 ) - خدمت كرد : چاكرى و بندگى نمود و احترام گزارد
( 2 ) - ثنا : بفتح اول ستايش
( 3 ) - خواندند : دعوت كردند و فراخواندند
( 4 ) - معنى جمله : مردم نثارى شايان دادند و احترام گزاردند
( 5 ) - شهاب الدولة : ستارهء درخشان دولت ، لقب مسعود
( 6 ) - الخميس . . . :
پنجشنبه سيزده روز گذشته از رجب سال چهارصد و بيست و يك
( 7 ) - فرخى : بفتح اول و تشديد دوم مضموم مباركى و خجستگى
( 8 ) - اهبت : بضم اول و سكون دوم ساز و ساختگى كار
( 9 ) - عدت : بضم اول و تشديد دوم مفتوح ساز و ساخت يا سازوبرگ
( 10 ) - بر دو فرسنگى : جائى كه دو فرسنگ تا مبدأ فاصله داشت ، صفت جانشين موصوف
( 11 ) - به خدمت : براى گزاردن احترام و عرض بندگى
( 12 ) - برنشست : سوار بر مركب شد
( 13 ) - تفت : بفتح اول و سكون دوم گرم و بشتاب ، قيد روش و وصف
( 14 ) - خوار : نام ولايتى است در حوالى رى ( برهان قاطع )
( 15 ) - زعيم : بفتح اول و كسر دوم مهتر و رئيس قوم
( 16 ) - زوزنى : منسوب بزوزن كه يكى از آباديهاى خواف در خراسان است در حوالى تربت حيدريه - خواجه بو سهل زوزنى : محمد ابن حسن زوزنى عارض سلطان مسعود . او يگانهء روزگار بود در ادب و لغت و شعر . . . و باز به زمان مسعود شغل عرض بوى مفوض شد . . . ( نقل باختصار از لغتنامهء دهخدا )
( 17 ) - گريخته از غزنين : بگريز آمده از غزنه ، حال براى بو سهل ، صفت مركب
( 18 ) - مخف : بضم اول و كسر دوم و تشديد سوم سبكبار ، اسم فاعل از اخفاف مصدر باب افعال از مجرد خفت بمعنى سبكى
( 19 ) - آلت : اسباب و وسائل
( 20 ) - بنوا : داراى نوا و ساز و سامان يا توانگر ، صفت پيشوندى
( 21 ) - نماز ديگر : نماز عصر و وقت آن
( 22 ) - بدساختگى : ناسازگارى و بدرفتارى
( 23 ) - درشت : ناهموار - شايد درشت و ناخوش بود ( نقل از حواشى دكتر فياض )
( 24 ) - صفرائى عظيم : موصوف و صفت ، سخت تندخو -