شهر : بفتح اول كنار شهر
ص 15
( 1 ) - معتمدان خويش : آنان كه مورد اعتماد وى بودند ، معتمد اسم مفعول اعتماد
( 2 ) - بندگى :
خدمت و چاكرى
( 3 ) - احماد : بكسر اول ستودن ، مصدر باب افعال از مجرد حمد
( 4 ) - ثقات : بكسر اول معتمدان جمع ثقه ، ثقه مصدر است كه بجاى موثوق به ( صفت ) به كار مىرود ، چنان كه نهى بجاى منهى در اين بيت از غزل سعدى :
گويند نظر به روى خوبان * نهيست ، نه اين نظر كه ما راست
( 5 ) - منقاد : بضم اول و سكون دوم رام و فرمانبردار ، اسم فاعل از انقياد
( 6 ) - اهل - الدنيا . . . : مردم دنيا بندگان دينار و درهم ( سيم و زر ) اند
( 7 ) - دلمشغول : نگران و مضطرب و مشوش ، صفت تركيبى
( 8 ) - در وقت : درحال و حالى و در ساعت و بىدرنگ
( 9 ) - دهاة الرجال : مردان زيرك و كاردان - دهاة بضم اول جمع داهى از مصدر دهى بفتح اول و سكون دوم
( 10 ) - امارت : بكسر اول اميرى و فرمانروائى
( 11 ) - القادر باللّه : خليفهء عباسى كه از 381 تا 422 هجرى خلافت كرد و نام وى احمد بود
( 12 ) - على . . . : بر آئين و برسم در مانند اين رويداد ( تسليت در وفات پادشاه پيشين و شادباش گفتن به جانشين او )
( 13 ) - لوا : بكسر اول مخفف لواء بمعنى درفش لشكر
( 14 ) - عهد : پيمان و عهدنامه كه ميان دو حاكم بسته شود
( 15 ) - رود : درخور و مناسب باشد
( 16 ) - نعوت : بضم اول جمع نعت بمعنى وصف نيك و ستوده
( 17 ) - مقرر : مسلم و ثابت
( 18 ) - ثغر بزرگ : بفتح اول و سكون دوم مرز بزرگ و پهناور ، موصوف و صفت
( 19 ) - كرامات : بفتح اول جمع كرامت در اينجا بمعنى نفايس يا اشياء نفيس و چيزهاى گرانبهاست كه به ارمغان دهند
( 20 ) - بر اثر :
بر پى و بدنبال
( 21 ) - برملا : بر سر انجمن و آشكارا ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 7 شمارهء ( 4 )
( 22 ) - نسخت : نسخه و رونوشت
( 23 ) - طبرستان : بفتح اول و دوم و سوم مازندران
( 24 ) - امير يوسف : عم سلطان مسعود و سردار لشكر امير محمد
( 25 ) - بو سهل حمدوى : مراد خواجه ابو سهل احمد بن حسن حمدوى ( بفتح حاء و سكون ميم و فتح دال و كسر واو ) وزير امير محمد است در مدت هفت ماه فرمانروائى آن شاهزاده
( 26 ) - خواجه على ميكائيل :
از رجال مشهور كه به سالارى حاج از راه بغداد به زيارت خانهء خدا رفت
( 27 ) - سرهنگ بوعلى كوتوال : نگهدارندهء قلعه و شهر غزنين بوده است ، در برهان قاطع ذيل كوتوال آمده است نگهدارندهء قلعه و شهر باشد و او را سرهنگ هم مىگويند
( 28 ) - بندگى نموده :
اظهار چاكرى كرده بودند
ص 16
( 1 ) - از بهر تسكين وقت را : براى آرام دادن وضع و وقت
( 2 ) - را : استعمال را در مفعول