خاصه و مجازا در اينجا بمعنى موكب
( 19 ) - نبينيم : مصلحت نمىدانيم
( 20 ) - معنى جمله :
ما نيز بر اين سريم و با اين كار همداستانيم
( 21 ) - اما : حرف ربط براى تفصيل
ص 13
( 1 ) - ماتم : سوك
( 2 ) - پسر كاكو : مراد ابو جعفر محمد بن دشمنزيار پسر خال سيده خاتون همسر فخر الدولة ديلمى ، ملقب به علاء الدولة حاكم اصفهان است و چون خال را به ديلمى كاكويه و به فارسى دائى مىگفتند به همين سبب علاء الدولة به پسر كاكو يا پسر كاكويه مشهور شد ( نقل باختصار از تاريخ ايران تأليف حسن پير نيا و عباس اقبال )
( 3 ) - استمالت :
به خود مايل ساختن كسى را به سخن خوش ، دلجوئى ، مصدر باب استفعال
( 4 ) - كس ما :
فرستاده و گماشتهء ما
( 5 ) - خدمت مال : پيشكش نقدى يا خدمتانه
( 6 ) - ضمانى : ضمانت شده و پذيرفته و مقبول ، صفت نسبى مال موصوف - معنى جملهها : هر چه بگوئيم ، قبول كند و چانه نزند زيرا مىداند كه هر چه تعهد كند نخواهد داد ( نقل از حواشى دكتر فياض )
( 7 ) - مهمات : امور مهمه ، كارهاى بزرگ
( 8 ) - نپردازيم : فارغ نشويم يا فراغ نيابيم
( 9 ) - بارى : خلاصه ، سخن كوتاه ، شبه حرف ربط
( 10 ) - ديده آمده است : فعل مجهول ماضى نقلى كه بجاى فعل معلوم « ديدهايد » يا « ديدهاى » به كار رفته است
( 11 ) - قوم غزنين :
آن گروه از بزرگان و اهل غزنه كه با ما مخالفند
( 12 ) - بادى در سر كنند : غرور و تكبر نمايند و انديشهء فاسد در سر پرورند
( 13 ) - معنى جمله : كار ما بر ما دشوار شود و به آسانى به سامان نرسد
( 14 ) - رداء : بكسر اول عباء و جبه
( 15 ) - دستارى سپيد : بفتح اول عمامهاى سفيد
( 16 ) - سپيدها پوشيده : حال براى اعيان - گويا سپيد در آن زمان رسم عزا بوده است ( نقل از حواشى دكتر فياض )
( 17 ) - تعزيتى ملكانه برسم : عزادارى شاهانه و به آئين ، موصوف و صفت
( 18 ) - شفاعت : بفتح اول خواهشگرى ، خواهش كردن
( 19 ) - معنى جمله : آورنده نامهء خليفه همانجا منتظر ماند و گاه وى را بحضور مىپذيرفتند و گاه به خواهش وى پاسخى نمىدادند
( 20 ) - بسمع و طاعت : با شنودن و پذيرفتن و فرمانبردارى ، سمعا و طاعة
( 21 ) - را : حرف اضافه بمعنى به
( 22 ) - معنى جملهها : با آنكه بواسطهء كارهاى لازم مجال رسيدگى به كار سپاهان نداشتيم ، با وجود اين فرمان خليفه را اطاعت كرديم ( نقل از حواشى دكتر فياض )
( 23 ) - خليفه : جانشين ، مراد جانشين مسعود
( 24 ) - حجت گرفتيم : اتمام حجت كرديم و دليل آورديم و سخن بازپسين را گفتيم
( 25 ) - لجاج : بفتح اول ستهيدن و سخن ناشنودن و نافرمانى كردن
( 26 ) - چشمزخم : آزار و نقصانى كه بسبب ديدن بعضى از مردم و تعريف كردن ايشان كسى را و چيزى را بهم رسد ( برهان قاطع )
( 27 ) - بودنى مىباشد : المقدر كائن ، آنچه بايد بشود مىشود
( 28 ) - يله كرديم : رها كرديم ، فعل متعدى مركب ، قصد كردن مفعول آن
( 29 ) - شغل فريضه : كار واجب ، موصوف و صفت
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 94
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٩٤