تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
خاصه و مجازا در اينجا بمعنى موكب ( 19 ) - نبينيم : مصلحت نمىدانيم ( 20 ) - معنى جمله : ما نيز بر اين سريم و با اين كار همداستانيم ( 21 ) - اما : حرف ربط براى تفصيل ص 13 ( 1 ) - ماتم : سوك ( 2 ) - پسر كاكو : مراد ابو جعفر محمد بن دشمنزيار پسر خال سيده خاتون همسر فخر الدولة ديلمى ، ملقب به علاء الدولة حاكم اصفهان است و چون خال را به ديلمى كاكويه و به فارسى دائى مىگفتند به همين سبب علاء الدولة به پسر كاكو يا پسر كاكويه مشهور شد ( نقل باختصار از تاريخ ايران تأليف حسن پير نيا و عباس اقبال ) ( 3 ) - استمالت : به خود مايل ساختن كسى را به سخن خوش ، دلجوئى ، مصدر باب استفعال ( 4 ) - كس ما : فرستاده و گماشتهء ما ( 5 ) - خدمت مال : پيشكش نقدى يا خدمتانه ( 6 ) - ضمانى : ضمانت شده و پذيرفته و مقبول ، صفت نسبى مال موصوف - معنى جمله‌ها : هر چه بگوئيم ، قبول كند و چانه نزند زيرا مىداند كه هر چه تعهد كند نخواهد داد ( نقل از حواشى دكتر فياض ) ( 7 ) - مهمات : امور مهمه ، كارهاى بزرگ ( 8 ) - نپردازيم : فارغ نشويم يا فراغ نيابيم ( 9 ) - بارى : خلاصه ، سخن كوتاه ، شبه حرف ربط ( 10 ) - ديده آمده است : فعل مجهول ماضى نقلى كه بجاى فعل معلوم « ديده‌ايد » يا « ديده‌اى » به كار رفته است ( 11 ) - قوم غزنين : آن گروه از بزرگان و اهل غزنه كه با ما مخالفند ( 12 ) - بادى در سر كنند : غرور و تكبر نمايند و انديشهء فاسد در سر پرورند ( 13 ) - معنى جمله : كار ما بر ما دشوار شود و به آسانى به سامان نرسد ( 14 ) - رداء : بكسر اول عباء و جبه ( 15 ) - دستارى سپيد : بفتح اول عمامه‌اى سفيد ( 16 ) - سپيدها پوشيده : حال براى اعيان - گويا سپيد در آن زمان رسم عزا بوده است ( نقل از حواشى دكتر فياض ) ( 17 ) - تعزيتى ملكانه برسم : عزادارى شاهانه و به آئين ، موصوف و صفت ( 18 ) - شفاعت : بفتح اول خواهشگرى ، خواهش كردن ( 19 ) - معنى جمله : آورنده نامهء خليفه همان‌جا منتظر ماند و گاه وى را بحضور مىپذيرفتند و گاه به خواهش وى پاسخى نمىدادند ( 20 ) - بسمع و طاعت : با شنودن و پذيرفتن و فرمانبردارى ، سمعا و طاعة ( 21 ) - را : حرف اضافه بمعنى به ( 22 ) - معنى جمله‌ها : با آنكه بواسطهء كارهاى لازم مجال رسيدگى به كار سپاهان نداشتيم ، با وجود اين فرمان خليفه را اطاعت كرديم ( نقل از حواشى دكتر فياض ) ( 23 ) - خليفه : جانشين ، مراد جانشين مسعود ( 24 ) - حجت گرفتيم : اتمام حجت كرديم و دليل آورديم و سخن بازپسين را گفتيم ( 25 ) - لجاج : بفتح اول ستهيدن و سخن ناشنودن و نافرمانى كردن ( 26 ) - چشم‌زخم : آزار و نقصانى كه بسبب ديدن بعضى از مردم و تعريف كردن ايشان كسى را و چيزى را بهم رسد ( برهان قاطع ) ( 27 ) - بودنى مىباشد : المقدر كائن ، آنچه بايد بشود مىشود ( 28 ) - يله كرديم : رها كرديم ، فعل متعدى مركب ، قصد كردن مفعول آن ( 29 ) - شغل فريضه : كار واجب ، موصوف و صفت