محمود بمحمد داده بود
( 21 ) - اتباع : بفتح اول و سكون دوم پيروان جمع تبع
( 22 ) - حاجب :
پردهدار ، دربان ، بازدارنده ، اسم فاعل از حجابت ، مرتبتى از مراتب خدمتگزاران پادشاهى ( نقل از لغتنامهء دهخدا ) ، بگتگين حاجب از لحاظ دستورى عطف بيان يا بدل بنده
( 23 ) - خيل : بفتح اول در سياق فارسى بمعنى پيرو و سپاه و در عربى بمعنى گروه اسبان
( 24 ) - خياره : بكسر اول برگزيده ، مأخوذ از خيار عربى كه به تصرف فارسىهائى بر آخر آن افزوده شده است نظير نصيب و نصيبه ( نگاه كنيد به صفحهء 598 ديوان غزليات حافظ بكوشش نگارنده )
( 25 ) - شارستان : قسمت اصلى شهر كه داراى سورى بوده است - رتبيل : بفتح اول . . .
جواليقى در المعرب گويد ملك سجستان ( سيستان ) است و رجوع به زنبيل و تاريخ سيستان ص 91 و 271 شود ( نقل از لغتنامهء دهخدا ) ، نيز نگاه كنيد بتعليقات دكتر فياض
( 26 ) - را : حرف اضافه بمعنى براى
( 27 ) - اين دو بنده : مراد بو بكر حصيرى نديم سلطان محمود و منگيتراك برادر حاجب على قريب
( 28 ) - عاطفت : مهربانى يا عاطفه
( 29 ) - ادام . . . : خداوند ملك و فرمانروائى او را هميشه داراد
( 30 ) - رفت : پيشامد و اتفاق افتاد
( 31 ) - از بندگان تجاوز فرمايد : از گناه چاكران بگذرد و عفو كند
( 32 ) - سكون را :
براى حفظ آرامش
( 33 ) - پيوستند : كردند يا آغاز كردند
( 34 ) - خداوند ماضى :
خدايگان يا پادشاه درگذشته ( سلطان محمود )
( 35 ) - رضى . . . : خداوند از وى خشنود باد
( 36 ) - حقتر : سزاوارتر ، صفت خداوند
( 37 ) - خدمت : عريضه ، نامه
ص 5
( 1 ) - بازرسد : برسد ، باز پيشوند فعل معادل باى تأكيد ، سعدى هم « بازكن » را بجاى « بكن » به كار برده است :
آخر نگاهى باز كن وقتى كه بر ما بگذرى * يا كبر منعت مىكند كز دوستان يادآورى
ص 301 غزليات سعدى ، تصحيح فروغى
( 2 ) - مبشران مسرع : مژده دهندگان شتابنده و تندرو ؛ مبشر اسم فاعل از تبشير و مسرع اسم فاعل از اسراع
( 3 ) - خيلتاشان : بفتح اول جمع خيلتاش بمعنى فراش ، سپاهى كه همه از يك خيل باشند مركب از خيل بمعنى طايفه و تاش پسوند شركت
( 4 ) - رايت عالى : درفش بلند
( 5 ) - نصر . . . : خداوند درفش وى را يارى دهاد و پيروزمند گرداناد
( 6 ) - ملكهء سيدهء والده : مراد مادر سلطان مسعود و همسر محمود ، والده عطف بيان يا بدل ملكه و سيده صفت ملكه - سيده مؤنث سيد بمعنى مهتر
( 7 ) - اطراف آن ولايت : شهرهاى دوردست آن ملك
( 8 ) - باذن . . . : به دستورى و اجازت خدا كه ياد وى گرامى باد
( 9 ) - طراز :
بفتح اول . . . طرز و روش و قاعده و قانون و نمط باشد ( برهان قاطع )
( 10 ) - خطيب سلطانى : خطبهخوان سلطنتى
( 11 ) - حاجب بزرگ : سالار و فرمانده حاجبان