بود زيادتها فرمود [ ه ] و پيش آمد و خدمت كرد ، و امير وى را در بر گرفت و بسيار بنواختش و با كرامت بسيار 1 بازگشت . و همه اعيان و بزرگان درگاه نزديك وى رفتند و سخت نيكو حق گزاردند 2 . و دستورى يافت كه ديگر روز برود .
و شب بو منصور دبير خويش را نزديك من فرستاد كه بونصرم پوشيده 3 - و اين مرد از معتمدان خاصّ او بود - و پيغام داد كه « من دستورى يافتم برفتن سوى خوارزم ، و فردا شب كه آگاه شوند ، ما رفته باشيم و استطلاع 4 رأى ديگر تا بروم ، نخواهم كرد كه قاعده كژ مىبينم 5 ؛ و اين پادشاه حليم و كريم و بزرگ است ، امّا چنان كه بر وى كار 6 ديدم ، اين گروهى مردم كه گرد او درآمدهاند ، هر يكى چون وزيرى ايستاده 7 ، و وى سخن مىشنود و بر آن كار مىكند ، اين كار راست نهاده 8 را تباه خواهند كرد و من رفتم و ندانم كه حال شما چون خواهد شد كه اينجا هيچ دليل خير نيست . تو كه بو نصرى بايد انديشهء كار من دارى ، همچنانكه تا اين غايت 9 داشتى ، با آن كه توهم ممكّن 10 نخواهى بودن در شغل خويش ، كه آن نظام كه بود بگسست و كارها همه ديگر شد . اما نگريم تا چه رود . » گفتم : چنين كنم . و مشغولدلتر از آن گشتم كه بودم ، هر چند كه من بيش از آن دانستم كه او گفت .
چون يك پاس از شب بماند ، آلتونتاش با خاصّگان خود برنشست و برفت ، و فرموده بود كه كوس 11 نبايد زد تا بجا نيارند 12 كه او برفت . و در شب امير را بر آن آورده بودند كه ناچار آلتونتاش را فرو بايد گرفت و اين فرصت را ضايع نبايد كرد .
تا خبر يافتند ده دوازده فرسنگ جانب ولايت خود برفته بود . عبدوس را بر اثر وى 13 بفرستادند و گفتند « چند مهمّ ديگر است كه ناگفته مانده است ، و چند كرامت 14 است كه نيافته است ، و دستورى داده بوديم رفتن را و برفت و آن كارها مانده است . » و انديشهمند 15 بودند كه بازگردد يا نه . و چون عبدوس به دو رسيد ، او جواب داد كه « بنده را فرمان بود برفتن ، و بفرمان عالى برفت و زشتى دارد بازگشتن ، و مثالى 16 كه مانده است ، به نامه راست مىتوان كرد . و ديگر كه دوش نامه رسيده است از خواجه احمد عبد الصّمد كدخداش 17 كه كجات و جقراق و خفچاق 18 مىجنبند 19 ، از غيبت من
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 71
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٧١