بوديم و حاجب 1 از گرگانج 2 به گرگان آمد و در باب ما برادران به قسمت ولايت سخن رفت ، چندان نيابت داشت 3 و در نهان سوى ما پيغام فرستاد كه « امروز البتّه روى گفتار نيست ، انقياد 4 بايد نمود بهر چه خداوند بيند و فرمايد » و ما آن نصيحت پدرانه قبول كرديم ، و خاتمت آن برين جمله بود كه امروز ظاهر است ؛ و چون پدر ما فرمان يافت 5 و برادر ما را بغزنين آوردند ، نامهيى كه نبشت و نصيحتى كه كرد و خويشتن را كه پيش ما داشت و از ايشان بازكشيد 6 بر آن جمله بود كه مشفقان و بخردان و دوستان به حقيقت 7 گويند و نويسند ، حال آن جمله با ما بگفتند و حقيقت روشن گشته است . و كسى كه حال وى برين جمله باشد ، توان دانست كه اعتقاد وى در دوستى و طاعت دارى تا كدام جايگاه باشد ، و ما كه از وى به همه روزگارها اين يكدلى و راستى ديدهايم ، توان دانست كه اعتقاد ما به نيكو داشت 8 و سپردن ولايت و افزون كردن محلّ و منزلت و بركشيدن فرزندانش را و نام نهادن 9 مر ايشان را تا كدام جايگاه باشد . و درين روزگار كه بهرات آمديم ، وى را بخوانديم تا ما را ببيند و ثمرت كردارهاى خوب خويش بيابد . پيش از آنكه نامه به دو رسد ، حركت كرده بود و روى به خدمت 10 نهاده . و مىخواستيم كه او را با خويشتن ببلخ بريم يكى آنكه در مهمّات ملك كه پيش داريم ، با رأى روشن او رجوع كنيم كه معطّل 11 مانده است چون مكاتبت كردن با خانان تركستان و عهد بستن و عقد نهادن 12 ، و على تگين 13 را كه همسايه است و درين فترات 14 كه افتاد ، بادى در سر كرده است ، بدان حدّ و اندازه كه بود بازآوردن و اوليا و حشم را بنواختن و هر يكى را از ايشان بر مقدار و محلّ و مرتبت به داشتن 15 و به اميدى كه داشتهاند رسانيدن ؛ مراد مىبود كه اين همه بمشاهدات و استصواب 16 وى باشد ، و ديگر اختيار آن بود تا وى را به سزاتر بازگردانيده - شود . اما چون انديشيديم كه خوارزم ثغرى بزرگ است و وى از آنجاى رفته است و ما هنوز بغزنين نرسيده 17 ، و باشد كه دشمنان تأويلى 18 ديگر گونه كنند و نبايد كه در غيبت او آنجا خللى افتد ، دستورى داديم تا برود . و وى را ، چنان كه عبدوس گفت ، نامهها رسيده بود كه فرصتجويان مىبجنبند 19 ، و دستورى بازگشتن افتاده
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 74
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٧٤