بار بو الحسن عقيلى حديث او فرا افكند 1 و سلطان بسيار نيكويى گفت و از وى خشنودى نمود 2 و گفت : وى را بخوارزم باز مىبايد رفت كه نبايد كه خللى افتد 3 .
بو الحسن ، آلتونتاش را آگاه كرد و بو نصر مشكان نيز با دبير آلتونتاش بگفت بدين چه شنود و او سكون گرفت 4 . و از خواجه بو نصر شنودم گفت : هر چند حال آلتونتاش برين جمله بود [ و ] امير از وى نيك خشنود گشت به چندان نصيحت كه كرد و اكنون چون شنود كه كار يكرويه گشت ، به زودى بهرات آمد و فراوان مال و هديه آورد ، و لكن امير را بر آن آورده بودند 5 كه وى را فرو بايد گرفت ، و امير [ در ] خلوتى كه كرده بود در راه چيزى بيرون داد ازين باب 6 ، و ما بسيار نصيحت كرديم و گفتيم چاكرى است مطيع و فرزندان و حشم و چاكران و تبع 7 بسيار دارد ، از وى خطا نرفته است كه مستحقّ آن است كه بر وى دلگران بايد كرد 8 و خوارزم ثغر تركان 9 است و در وى بسته است 10 . امير گفت « همه همچنين است كه شما مىگوييد و من از وى خشنودم و سزاى آنكس كه در باب وى سخن محال گفت 11 فرموديم ، و نيز پس ازين كس را زهره نباشد كه سخن وى گويد جز به نيكويى . » و فرمود كه خلعت وى راست بايد كرد 12 تا برود . و بو الحسن عقيلى نديم را بخواند و پيغامهاى نيكو داد سوى آلتونتاش و گفت من مىخواستم كه او را ببلخ برده آيد و پس آنجا خلعت و دستورى دهيم تا سوى خوارزم بازگردد امّا انديشيديم كه مگر آنجا ديرتر بماند و در آن ديار باشد كه خللى افتد 13 ، و ديگر آنكه از پارياب 14 سوى اندخود 15 رفتن نزديك است ، بايد كه بسازد تا از پارياب برود .
آلتونتاش چون پيغام بشنود ، برخاست و زمين بوسه داد و گفت : بنده را خوشتر آن بودى كه چون پير شده است ، از لشكرى 16 دست بكشيدى و بغزنين رفتى و بر سر تربت سلطان ماضى 17 بنشستى ، امّا چون فرمان خداوند برين جمله است ، فرمان بردارم .
ديگر روز امير به پارياب رسيد ، بفرمود تا خلعت او را كه راست كرده بودند [ بپوشانيدند ] خلعتى سخت فاخر 18 و نيكو و بر آنچه به روزگار سلطان محمود او را رسم
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 70
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٧٠