اين مقدار با بنده گفت ، و درين هيچ بدگمانى نمىنمايد 1 . خداوند ديگر چيزى شنوده است ؟ آنچه رفته بود و او را بر آن داشته بودند ، به تمامى بازگفت . گفتم : من كه بونصرم ضمانم 2 كه از آلتونتاش جز راستى و طاعت نيايد . گفت : هر چند چنين است ، دل او دربايد يافت 3 و نامه نبشت تا توقيع كنيم 4 و بخطّ خويش فصلى در زير آن بنويسيم كه بر زبان عبدوس پيغام داده بوديم كه با وى چند سخن بود گفتنى ، و وى جواب برين جمله داد كه شنودى ؛ و چون اين سخنان نبشته نيايد ، وى بدگمان بماند . گفتم : آنچه صلاح است ، خداوند با بنده بازگويد تا بنده را مقرّر گردد و داند كه چه مىبايد نبشت . گفت : از مصالح ملك و اين كارها كه داريم و پيش خواهيم گرفت ، آنچه صواب است و بفراغ دل 5 وى بازگردد ، ببايد نبشت ، چنان كه هيچ بدگمانى بنماند 6 او را . پس بسر كار شدم 7 ، گفتم : من بدانستم كه نامه چون نبشته بايد ، فرمان عالى كدام كس را بيند كه برد ؟ گفت : وكيل درش 8 را بايد داد تا با عبدوس برود . گفتم : چنين كنم و بيامدم و نامه نبشته آمد برين نسخت كه تعليق 9 كرده آمده است :
« بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . بعد الصّدر و الدّعاء 10 ، ما با دل خويش حاجب فاضل ، عمّ ، خوارزمشاه 11 آلتونتاش را بدان جايگاه يابيم كه پدر ما ، امير ماضى بود كه از روزگار كودكى تا امروز او را بر ما شفقت و مهربانى بوده است كه پدران را باشد بر فرزندان ؛ اگر 12 بدان وقت بود كه پدر ما خواست كه وى را وليعهدى باشد و اندران رأى خواست از وى و ديگر اعيان ، از بهر ما را 13 جان بر ميان بست 14 تا آن كار بزرگ با نام ما راست شد 15 ، و اگر پس از آن چون حاسدان و دشمنان دل او را بر ما تباه كردند و درشت 16 تا ما را بمولتان 17 فرستاد و خواست كه آن رأى نيكو را كه در باب ما ديده بود ، بگرداند 18 و خلعت ولايت عهد را بديگر كس ارزانى دارد 19 ، چنان رفق 20 نمود و لطايف حيل 21 به كار آورد تا كار ما از قاعده بنگشت و فرصت نگاه مىداشت و حيلت مىساخت و ياران گرفت تا رضاى آن خداوند را بباب ما دريافت و بجاى بازآورد ، و ما را از مولتان بازخواند و بهراة بازفرستاد . و چون قصد رى كرد و ما با وى
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 73
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٧٣