واجب مىداريم ، جهانيان دانند كه انصاف تمام دادهايم .
« چون رسول بغرنين رسيد ، باد تخت و ملك در سر برادر ما شده بود و دست به خزانهها دراز كرده و دادن گرفته و شب و روز بنشاط مشغول شده ، راه رشد 1 را بنديد 2 و نيز كسانى كه دست بر رگ وى نهاده بودند 3 و دست يافته ، نخواستند كه كار ملك بدست مستحقّ افتد كه ايشان را بر حدّ وجوب 4 بدارد ، و برادر ما را بر آن داشتند كه رسول ما را بازگردانيد . و رسولى با وى نامزد كردند با مشتى عشوه 5 و پيغام كه « وليعهد پدر وى است و رى از آن بما داد تا چون او را قضاى مرگ فرارسد ، هر كسى بر آنچه داريم ، اقتصار كنيم 6 . و اگر وى را امروز بر اين نهاد 7 يله كنيم ، آنچه خواسته آمده است از غلام و پيل و اسب و اشتر و سلاح فرستاده آيد ، آنگاه فرستد كه عهدى باشد كه قصد خراسان كرده نيايد ، و به هيچ حال خليفت ما نباشد ، و قضاة و اصحاب بريد 8 فرستاده نيايد . »
« ما چون جواب برين جمله يافتيم ، مقرّر گشت كه انصاف نخواهد بود 9 و بر راه راست نيستند . و در روز از سپاهان حركت كرديم ، هر چند قصد همدان و حلوان 10 و بغداد داشتيم . و حاجب غازى در نشابور شعار 11 ما را آشكارا كرده بود و خطبه بگردانيده 12 و رعايا و اعيان آن نواحى در هواى ما مطيع گشته ، و وى بسيار لشكر بگردانيده 13 و فراز آورده . ما امير المؤمنين را از عزيمت 14 خويش آگاه كرديم و عهد خراسان و جملهء مملكت پدر بخواستيم با آنچه گرفته شده است از رى و جبال و سپاهان با آنچه موفّق گرديم به گرفتن - هر چند بر حق بوديم - بفرمان وى تا موافق شريعت باشد .
« و پس از رسيدن ما به نشابور ، رسول خليفه دررسيد با عهد و لوا 15 و نعوت 16 و كرامات 17 ، چنان كه هيچ پادشاه را مانند آن ياد نداشتند . و از اتّفاق نادر سرهنگ على عبد اللّه 18 و ابو النجم اياز 19 و نوشتگين خاصّه خادم 20 از غزنين اندر رسيدند با بيشتر غلام سرايى 21 . و نامهها رسيد سوى ما پوشيده از غزنين كه حاجب [ على ] ايل - ارسلان 22 ، زعيم الحجّاب 23 و بگتغدى 24 حاجب ، سالار غلامان بندگى نمودهاند . و
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 67
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٦٧