در اين سخن ، باز هم سخن از عترت پيامبر عليهم السلام و مظالمى است كه بنىاميّه و آل سفيان نسبت به خاندان پيامبر عليهم السلام روا داشتند .
در زمانى كه سليمان ، بنى اميّه را در بصره مىكشت ، يكى از زنان بنى اميّه بر سليمانبنعلى عبّاسى وارد شد و گفت : « اى امير ، اگر در عدالت هم اسراف شود ، موجب افسردگى مىشود و از زيادهروى در آن به ستوه مىآيند . چگونه است كه تو از ستم بسيار خود و قطع پيوند خويشاوندى ملول و افسرده نمىشوى ؟ » سليمان نخست سكوت كرد و پس از مكثى ، اين شعر را خواند : « شما كشتن ما را سنّت و مرسوم كرديد و آن را زشت و بد ندانستيد . اينك ، شما بچشيد ، همانگونه كه ما به روزگار شما چشيديم . » سپس خطاب به آن زن گفت : « بايد نخستين كسى كه به سنّتى راضى مىشود كسى باشد كه آن را معمول كرده است . » « 1 » و افزود : « آيا شما ( بنى اميّه ) با على نجنگيديد و او را از حقّ مسلّم خويش بازنداشتيد ؟ آيا شما حسن بن على را مسموم نكرديد و شرط و پيمانش را نشكستيد ؟ و آيا شما حسين بن على را نكشتيد و سر بريدهء او را شهر به شهر و ديار به ديار نگردانديد ؟ آيا زيد را نكشتيد و جسدش را بر دار نكشيديد ؟ آيا يحيى بن زيد را نكشتيد و مُثله نكرديد ؟ ! آيا على بن ابىطالب را بر فراز منبرها لعن و نفرين ننموديد ؟ آيا شما جدّ ما ، على بن عبداللّه بن عباس ، را تازيانه نزديد ؟ آيا شما ابراهيم امام را در جوال آهك ، آن هم در زندان خفه نكرديد ؟ »
سپس سليمان كمى آرام گرفت و به او گفت : « حالا چه مىخواهى ؟ »
زن گفت : « عمّال تو اموال مرا گرفتهاند . »
هامش
( 1 ) - مصرع دوم شعر از ابو ذويب هذلى است كه در ديوان هذليين ، ج 1 ، ص 156 آمده است .