تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پيامدهاى عاشورا ( فارسي ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
بنىاميّه بر بنىهاشم پرداخت و با حالتى حماسى ، گفت : « به ياد آوريد قتلگاه حسين و زيد و آن را كه در كنار آب مهراس ( اشاره به حمزه سيّدالشّهدا ) كشته شد . چه سخت است بر من كه قاتلان آنان و بنى اميّه را مىبينم در كنار تو آرام گرفته‌اند ! » « 1 » شعر سديف به اين جا كه رسيد ، رنگ از چهرهء خليفه پريد و حال او منقلب شد . يكى از شاهزادگان اموى ، كه گويا فرزند سليمان بن عبدالملك بود ، سر به گوش رفيقش گذاشت و گفت : « به خدا سوگند كه اين برده ما را به كشتن داد . » در اين هنگام ، سفّاح به آنان خيره شد و ناگهان فرياد زد : « اى زنازادگان ، چه سخت است كه خاندان من به دست شما كشته شوند و شما زنده در كنار من نشسته باشيد و در ناز و نعمت و سلامت به سر بريد ! » ناگاه فرياد زد : « بگيريد اين‌ها را . » ناگهان مأموران با چماق‌هايى كه خراسانىها به آن « كافر كوب » مىگفتند ، به بنىاميّه حمله‌ور شدند و قتلگاهى در آن مجلس به راه انداختند . تنها يك نفر از بنى اميّه ، كه در آن مجلس حاضر بود ، جان سالم بدر برد و او عبدالعزيز فرزند عمر بن عبدالعزيز بود كه به داود بن على پناه برد و به او يادآور شد كه پدر من مانند ساير خلفاى بنىاميّه به خانوادهء شما ظلمى نكرد و ستمى روا نداشت و با شما به نيكى رفتار كرد . داود او را ضامن شد و نزد سفّاح از او شفاعت كرد و گفت : « تو خوب مىدانى كه پدر اين مرد با ما چه رفتارى كرد . » سفّاح شفاعت داود را پذيرفت و او را بخشيد ، اما يادآور شد كه ديگر او را نبيند .
هامش
( 1 ) - اصبح الملك ثابت الاساسِ للبها ليل من بنى العباسِ وَاذْكُرُوا مَصْرَعَ الْحُسَيْنِ وَ زَيْداً وَ قَتيلًا بِجانِب المِهْراسِ . . . »