و ديگر حركت نكرد .
سپس سديف برخاست و اشعارى را خواند كه با اين دو بيت شروع مىشد :
« طَمِعَتْ اميّةُ انْ سَ يَرْضى ها شِمٌ * عَ نْه ا وَ يَذْهَبُ زَيْدُها وَ حُسَيْ نُه ا
كَلَّا وَ ربَّ مح مّدٍ و ا له هُ * حَ تَّى يُبادَ كَفُورُها وَ خَؤُو نُه ا . » « 1 »
اميّه ، ( جدّ بنى اميّه ) گمان مىكرد كه هاشم ( جدّ بنى هاشم ) از او خشنود مىشود و حال آنكه زيد و حسينش را آنان كشتند ! نه هرگز به خداى محمّد و پروردگار او ، چنين نخواهد شد تا خائن و كافر شناخته شوند .
ابوالفرج اصفهانى در ايجاد اغانى ، اين ماجرا را چنين نقل مىكند :
سديف ، شاعر معروف ، در حيره نزد ابوالعبّاس سفّاح ، نخستين خليفهء عبّاسى ، آمد . سفّاح بر تخت نشسته بود و بنىهاشم اطراف او بر كرسىها نشسته بودند و جمعى از بنىاميّه پايينتر بر تشكهايى كه براى ايشان گسترده بودند ، جاى داشتند . در اين هنگام ، حاجب وارد شد و خطاب به خليفهء عبّاسى گفت : اى اميرالمؤمنين ، مردى حجازى و سيهچرده ، كه نقابى بر صورت دارد و بر اسبى سوار است ، درِ قصر اجازهء ورود مىخواهد ، نام خود را نمىگويد و سوگند مىخورد تا اميرالمؤمنين را نبيند ، نقاب از چهره برندارد !
سفّاح گفت : شناختم ، او دوست و وابستهء ما است ، او سديف است . بگو نزد ما بيايد . سديف وارد شد و نگاهى به خليفه و مجلسيان كرد و بنىاميّه را ديد كه گرد خليفه نشستهاند . نقاب از چهره برافكند و اشعار خود را خواند .
مضمون شعر سديف در مدح عبّاسيان بود . او در پايان ، به جنايات
هامش
( 1 ) - العقد الفريد ، احمد بن عبد ربّه ، ج 5 ، ص 229 .