براى وليد ، خليفهء اموى ، نوشت و او را از ماجرا مطّلع كرد و كسب تكليف نمود . خليفه از استاندار خواست كه دستور دهد يحيى را آزاد كنند تا هر كجا خواست برود . يوسف بن عمر هم به والى خراسان نوشت كه يحيى را آزاد كند .
نصر ، والى خراسان ، يحيى را خواست و او را نصيحت كرد و از قيام و شورش و ماجراجويى برحذر داشت و به او تأكيد كرد كه دست از فتنهگرى بردارد .
يحيى در پاسخ والى خراسان گفت : « آيا در امّت محمد صلى الله عليه و آله ، فتنهاى بزرگتر از حكومت شما يافت مىشود ؛ فتنهاى با اين همه خونريزى و تصرف در آنچه سزاوار آن نيستيد ؟ »
جواب دندانشكن يحيى چنان والى را كوبيد كه نتوانست سخنى بگويد و با خشم سكوت كرد . آن گاه دستور داد مبلغ دوهزار درهم با يك جفت كفش به يحيى دادند و به او سفارش كرد كه به شام برود و خود را به خليفه برساند .
اما يحيى به سخنان والى اعتنايى نكرد و پس از آزادى ، بهسوى سرخس شتافت . در آن وقت ، حاكم سرخس مردى به نام عبدالله بن قيس بكرى بود .
والى نامهاى براى عبداللّه نوشت و او را از ورود يحيى به سرخس آگاه ساخت و تأكيد كرد كه يحيى را از سرخس بيرون كند . « 1 »
والى خراسان نامهاى ديگر به فرماندار طوس ، حسن بن زيد تميمى ، نوشت و از او خواست كه اگر يحيى به طوس آمد ، اجازه توقّف در آن جا را به او
هامش
( 1 ) - مقاتل الطالبيين ، ص 106 ؛ تاريخ طبرى ، ج 7 ، ص 228 - 229 ، با تصرف .