انقلابيان و مجاهدان فعّاليّت مىكردند و اطّلاعات خود را به كوفه و يا احياناً مركز حكومت گزارش مىدادند ، به خصوص ناپديد شدن يحيى و دست نيافتن عمّال حكومت اموى به او ، آنان را سخت نگران و متوحّش ساخته بود .
يوسف بن عمر ، والى عراق ، كه يحيى را خوب مىشناخت و از روح سلحشورى و شهامت وى اطّلاع داشت ، سخت نگران بود ؛ زيرا يحيى از حوزهء مأموريت او فرار كرده بود . لذا مىخواست به هر نحو كه شده ، يحيى را دستگير كند و يا به قتل برساند . جاسوسان وى در بلخ ، از ورود يحيى آگاه شدند و به كوفه گزارش كردند . يوسف فهميد كه يحيى در بلخ در خانهء حريش به سر مىبرد . بنابراين ، به والى خراسان ، نصر بن يسار ، نوشت كه مأمورى را به خانهء حريش بفرستد تا يحيى را دستگير كند .
استاندار خراسان مأمورى نزد عقيل بن معقل ، فرماندار بلخ ، فرستاد و به او دستور داد حريش را دستگير و آن قدر شكنجه كند تا يحيى را تحويل دهد . عقيل ، حريش را خواست و پيش از هر چيز ، دستور داد او را ششصد تازيانه زدند و به او گفت : اگر يحيى را تحويل ندهى ، تو را خواهم كشت .
اما اين مرد فداكار در جواب فرماندار گفت : « به خدا سوگند ، اگر يحيى زير پايم مخفى شده باشد ، پاى خود را از روى او برنخواهم داشت . هر كارى مىتوانى بكن ! »
حريش پسرى به نام قريش داشت . او وقتى جان پدرش را در خطر ديد ، به فرماندار گفت : پدرم را نكش ، من يحيى را تحويل مىدهم . « 1 »
فرماندار بلخ گروهى از مأموران مسلّح خود را همراه قريش فرستاد و
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 7 ، ص 228 ؛ مقاتل الطالبيين ، ص 105 .