تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پيامدهاى عاشورا ( فارسي ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
ندهد و هر چه زودتر وى را به ابرشهر « 1 » به نزد عامر بن زراره اعزام دارد . فرماندار طوس هم ، انباردار اسلحه خانه ، را مأمور ساخت تا يحيى را به ابرشهر برساند . سرحان مىگويد : « يحيى در بين راه ، از والى خراسان ، نصر بن يسار ، انتقاد مىكرد و او را سرزنش مىنمود . سپس نام يوسف بن عمر ، استاندار كوفه ، به ميان آمد . او جمله‌اى سربسته دربارهء او گفت و يادآور شد كه از نيرنگ يوسف بن عمر بيم‌ناك است و مىترسد كه اگر به كوفه برود ، او را به قتل برساند و سخن خود را دربارهء استاندار كوفه قطع كرد . » سرحان مىگويد : « به او گفتم : خدا تو را رحمت كند ، هر چه مىخواهى بگو ، از ناحيهء من خيالت راحت باشد ، من جاسوس نيستم . وقتى چنين گفتم ، يحيى گفت : « اين مرد ( مقصودش فرماندار طوس ، حسن بن زيد ، بود ) چگونه بر من نگهبان مىگمارد ؟ به خدا سوگند ، اگر بخواهم كسى را بفرستم تا او را نزد من آورند و دستور دهم زير دست و پا لگدكوب كنند ، مىتوانم » گفتم : به خدا سوگند ، او نگهبان بر تو نگماشته كه اذيّت شوى ، بلكه اين رسمى است براى حفظ مال و جان افراد . » « 2 »

نگين انگشتر

ابوالفرج اصفهانى مىنويسد : وقتى يحيى از زندان آزاد شد و كند و زنجير را از پايش برداشتند ، گروهى از توانگران شيعه ، به آهنگرى كه آن را در اختيار داشت پيشنهاد كردند كه آن را با قيمت زيادى به آنها بفروشد . آهنگر
هامش
( 1 ) - « ابر شهر » نام قديم شهر نيشابور بوده است . ( 2 ) - مقاتل الطالبيين ، ص 106 ؛ تاريخ طبرى ، ج 7 ، ص 229 .