او آنان را به مخفىگاه يحيى ، كه در خانهء تودرتو بود ، راهنمايى كرد . آنان يحيى را به همراه يزيدبنعمر ، مردى از طايفهء عبدالقيس - كه از كوفه با يحيى همراه شده بود - دستگير كردند و به نزد عقيل ، فرماندار بلخ ، بردند .
عقيل ، يحيى را نزد نصر بن يسار ، استاندار خراسان ، فرستاد . او هم يحيى را به زندان افكند و ماجرا را به يوسف بن عمر ، استاندار كوفه ، نوشت .
مردى از بنى ليث دربارهء دستگيرى و شكنجهء يحيى ، چنين سرود :
آيا خدا اين كارهاى زشت شما را نمىبيند ؛ در آن شبى كه يحيى را به زنجير كشاندند ؟ نديدى كه بنىليث ( نصر بن يسار ليثى ) به چه سرنوشتى گرفتار شدند . واى بر آنها از قدرتى كه از دست آنان بيرون خواهد رفت ! عاقبت ، ليث عضو قبيح ( دبر ) خود را براى مردم آشكار كرد و مورد استهزاى قبايل قرار گرفت . آنان مانند سگانى بودند كه عو عو كنان ، صيدى آوردند كه بر خورنده حلال نبود . » « 1 »
بنابر روايت ابوالفرج ، اين اشعار منسوب به عبدالله بن معاويه بن عبدالله بن جعفر است . « 2 »
آزادى از زندان
پس از آن كه استاندار عراق از بازداشت يحيى با خبر شد ، نامهاى
هامش
( 1 )- « الَيْسَ بِعَيْنِ اللَّهِ ما تَصْنَعونَهُ * عَشِيَّةَ يَحْيى مُوْثَقُ فِى السَّلاسِلِ
الَمْ تَرَ لَيْثاً مَا الّذى حُتِمَتْ بِهِ * لَهَا الْوَيْلُ فى سُلْطانِها المُتَزايِلِ
لَقَدْ كَشَفَتْ لِلّناسِ لَيْثُ عَنْ اسْتِها * اخيراً وَ صارَتْ ضُحْكَةً فِى الْقَبائِلِ
كِلابٌ عَوَتْ لا قَدَّسَ اللّه امْرَها * فَجائَتْ بِصَيْدٍ لا يَحِلُّ لِآكِلٍ . »( مقاتل الطالبيين ، ص 105 . )
( 2 ) - همان .