حمل مىكردند و معتقد بودند اين همان كرسى است كه اميرالمؤمنين على عليه السلام سالها روى آن مىنشست و خطبه مىخواند ؛ آن را بهعنوان تبرّك و يارىجستن از خدا همراه داشتند ، بعضى به اين كار معترض شدند و بعضى اصل ماجرا را تكذيب كردهاند كه خود شرح مفصّلى دارد . « 1 »
مختار و ابراهيم همچنان در پيشاپيش ارتش و مردم ، تا حوالى پل رأس الجالوت و دير عبدالرحمن پيش رفتند . آن جا انتهاى محل بدرقه بود .
مختار ابراهيم را در آغوش فشرد و به او گفت : « ابراهيم ، اكنون كه عازم نبرد در راه خدا هستى ، سه وصيّت را از من به ياد داشته باش : اول از خدا بترس در پنهان و آشكار ؛ دوم در حركت خود شتاب كن ؛ سوم تا به دشمن رسيدى ، آنان را مهلت نده و همچون صاعقهاى ناگهانى بر آنان وارد شو .
اگر شبانه به آنان رسيدى و توانستى ، كار را به فردا مينداز و اگر روز به آنان برخورد كردى ، به انتظار شب منشين تا حكم خدا را بر آنان جارى كنى . » سپس نگاهى به چهرهء مصمّم و پرصلابت ابراهيم افكند و گفت : « آنچه را گفتم خوب شنيدى ؟ » . ابراهيم گفت : آرى .
مجدّداً ابراهيم را در آغوش فشرد و با جملهء « صَحِبَكَ اللَّه » ( خدا به همراهت ) با او وداع كرد . « 2 »
اميرى جهانديده با كولهبارى از تجربههاى تلخ و شيرين و بار مسؤوليّتى سنگين بر دوش و دلى پر اميد به انتقام از خون شهداى مظلوم كربلا با جوان سلحشور و فرمانده دلير و كاردان سخن گفت . فرمانده در چهرهء پرفروغ امير انقلاب ، اميد و نشاط و ايمان مىديد . سخنان گرم او
هامش
( 1 ) - انساب الاشراف ، ج 6 ، ص 413 ؛ تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 81 .
( 2 ) - تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 82 .