تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
بجاى آوريد ، يا زكات بدهيد ، زيرا شما اين گونه امور را انجام ميدهيد . بلكه با شما قتال كردم كه بر شما فرمانفرمائى كنم ، خدا اين آرزوى مرا برآورد در حالى كه شما مايل نبوديد . عبد الرحمن بن شريك هر گاه اين داستان را شرح ميداد ميگفت : به خدا قسم كه اين سخن معاويه يكنوع افتضاحى است ! ! ابو الفرج ميگويد : معاويه پس از سخنرانى در نخيله در حالى داخل كوفه شد كه خالد بن عرفطه و حبيب بن حمار كه بيرق او را حمل ميكرد در جلو صورت وى بودند موقعى كه وارد كوفه شد از باب الفيل داخل مسجد شد و مردم در اطراف وى اجتماع كردند . نيز ابو الفرج از پدر عطاء بن سائب نقل مىكند كه گفت : در آن بينى كه حضرت امير عليه السّلام بر فراز منبر كوفه بود مردى داخل شد و گفت : يا امير المؤمنين ! خالد بن عرفطه از دنيا رفت . حضرت امير فرمود : نه به خدا قسم نمرده و نخواهد مرد تا از اين در داخل اين مسجد - و بدست خود اشاره بباب الفيل نمود - وى در حالى داخل اين مسجد مىشود كه بيرق گمراهى با او خواهد بود ، آن بيرق را حبيب بن حمار حمل مينمايد ناگاه مردى برجست و به حضرت امير گفت : من حبيب ابن حمار ميباشم ، من شيعه هستم فرمود : مطلب همين است كه من ميگويم . به خدا قسم كه خالد بن عرفطه در جلو لشكر معاويه آمد و همين حبيب حمار بيرق او را حمل مينمود . هنگامى كه صلح بين امام حسن و معاويه خاتمه يافت معاويه دنبال قيس بن سعد فرستاد كه بيايد و با معاويه بيعت نمايد ، قيس مردى بلند قامت بود ، سوار بر اسب ميشد و پاهاى او روى زمين كشيده ميشد ، در صورت وى يك تار مو نبود ، او را خصى الانصار ميگفتند . هنگامى كه خواستند قيس را نزد معاويه وارد كنند گفت من قسم خورده‌ام كه معاويه را ملاقات نكنم مگر اينكه بين من و او نيزه و شمشير باشد معاويه دستور داد تا نيزه و شمشيرى آوردند و بين قيس و معاويه قرار دادند كه قيس به قسم خود عمل كرده باشد .