كسى را به تو مىدهيم كه حرفشنو و مطيع باشد و اگر ميخواهى از اين دستور خوددارى نمائى پس از نوكرى و سرلشكر ما بر كنار شو و لشكر ما را به شمر بن ذى الجوشن واگذار كن ! زيرا ما او را مأموريت دادهايم - و السّلام .
شمر بن ذى الجوشن نامهء ابن زياد را براى ابن سعد آورد . هنگامى كه ابن سعد آن نامه را خواند به شمر گفت : چه منظورى دارى ؟ واى بر تو ! خدا تو را به خانهات نرساند ، خدا اين چيزى را كه تو براى من آوردهاى زشت كند .
به خدا قسم من گمان ميكنم تو ابن زياد را از آن پيشنهادى كه من برايش نوشتم منصرف كردهاى و امرى را كه ما اميد اصلاح آن را داشتيم فاسد و خراب كردى به خدا قسم كه حسين تسليم نخواهد شد . زيرا حسين داراى روحيهء پدرش مىباشد .
شمر به عمر گفت : اكنون بگو كه چه خواهى كرد ، آيا دستور امير خود را اجراء مينمائى و با دشمن او كارزار ميكنى يا نه . اگر دستور او را عمل نميكنى پس لشكر را به من واگذار كن ! عمر گفت : نه ، تو اين لياقت را ندارى . من متصدى فرمانفرمائى خود هستم . تو برو و بر پيادگان نظارت داشته باش .
عصر روز پنجشنبه ، نهم ماه محرم بود كه عمر بن سعد بسوى امام حسين هجوم كرد . شمر نيز آمد در مقابل اصحاب امام حسين ايستاد و فرياد زد :
اين بنو اختنا يعنى خواهرزادگان ما كجايند ؟ فرزندان حضرت امير كه عبارت بودند از : جعفر و عباس و عبد اللَّه و عثمان متوجه شمر شدند و گفتند : چه منظورى دارى ؟
گفت : شما پسران خواهر من هستيد ، شما در امان خواهيد بود . ايشان در جوابش گفتند :
لعنك اللَّه و لعن امانك يعنى خدا تو را با امان نامهاى كه آوردهاى لعنت كند ! آيا جا دارد تو بما امان دهى ولى پسر پيغمبر خدا در امان نباشد ! ؟ پس از اين جريان بود كه عمر بن سعد
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 448
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٤٨