تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
گفت : سبحان اللَّه ! پسر پيامبر خدا بدنبال تو ميفرستد و تو نزد آن حضرت نميروى ! ؟ نزد آن بزرگوار برو . سخن او را بشنو و باز مراجعت كن . زهير بن قين بحضور امام حسين آمد و پس از چند لحظه در حالى برگشت كه صورتش از خوشحالى ميدرخشيد . سپس دستور داد ، خيمه و اسباب مسافرتى را از جاى كندند و به طرف امام حسين بردند . زهير بعد از اين جريان بزوجهء خود گفت : انت طالق ! يعنى تو را طلاق دادم . به خويشاوندان خود ملحق شو ! زيرا من دوست ندارم بوسيلهء من غير از خير چيزى به تو برسد . سيد بن طاوس اضافه كرده : زهير گفت : من تصميم گرفته‌ام با امام حسين باشم تا جانم را فدايش كنم و با جانم برايش وفادارى كنم . سپس اموال زوجهء خود را به او پرداخت و او را به عموزادگانش سپرد كه وى را به خويشاوندانش برسانند . زوجهء زهير برخاست و پس از اينكه متوجه زهير شد گريست و با زهير وداع نمود و گفت : خدا براى تو خير خواست ! من از تو خواهش مىكنم فرداى قيامت نزد جدّ حسين صلّى اللَّه عليه و آله مرا ياد آور شوى . شيخ مفيد مينگارد : زهير به ياران خود گفت : هر كسى از شما دوست دارد با من بيايد مانعى ندارد و كسى كه دوست ندارد اين آخرين ديدار است من براى شما يك داستانى ميگويم و آن اين است : ما براى جهاد در دريا رفتيم و خدا پيروزى را نصيب ما نمود و غنيمت‌هائى بدست آورديم . سلمان فارسى بما گفت : آيا از اينكه فاتح شديد و غنيمت‌هائى بدست آورديد خوشحال شديد ؟ گفتيم : آرى . فرمود : هر گاه بزرگ جوانان آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم