تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
حسين را ديد از جاده خارج شد . امام حسين عليه السّلام توقف نمود و گويا با آن مرد كارى داشت . ولى از او درگذشت و رفت . ما متوجه آن مرد كوفى شديم و يكى از ما گفت : نزد اين مرد برويم و از او راجع به جريان كوفه جويا شويم . ما رفتيم تا به آن مرد رسيديم و به او سلام كرديم و وى جواب سلام را رد كرد . ما گفتيم : از چه قبيله‌اى هستى ؟ گفت : اسدى . گفتيم : ما هم اسدى هستيم . تو كيستى ؟ گفت : من بكر بن فلان ميباشم . ما هم حسب و نسب خود را براى او شرح داديم و گفتيم : ما را از اوضاع مردم كوفه آگاه كن . گفت : آرى از كوفه خارج نشدم مگر اينكه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه شهيد شدند . ديدم پاهاى آنان را گرفته در بازار مىكشيدند ! ما حركت نموديم و پس از اينكه به امام حسين رسيديم با آن حضرت همراه شديم تا آن حضرت شبانگاه در ثعلبيه پياده شد . ما هم در همان موضع پياده شديم و به آن بزرگوار سلام كرديم و او جواب سلام را داد . سپس به آن حضرت گفتيم : خدا تو را مورد مرحمت خود قرار دهد . ما خبرى داريم ، اگر صلاح ميدانى علنا و الا بطور پنهانى براى تو بگوئيم ! امام حسين يك نظر بما و ياران خود كرد و فرمود : من چيزى را از اين يارانم پنهان نميكنم . گفتيم : آن سوارى را كه ديشب با تو مقابل شد ديدى ؟ فرمود : آرى . من ميخواستم از او پرسشى بكنم . گفتيم : به خدا قسم ما از او براى تو خبر گرفتيم و تو را از پرسش وى بىنياز نموديم . آن مرد از قبيلهء ما و صاحب نظر و راستگو و عاقل است . او براى ما گفت : از كوفه خارج نشده تا اينكه مسلم و هانى شهيد شده‌اند و ديده كه پاهاى مسلم و هانى را گرفته در ميان بازار ميكشيدند . امام حسين عليه السّلام چند مرتبه فرمود : «
إِنَّا لِلَّه وَ إِنَّا إِلَيْه راجِعُون
! » خدا مسلم و هانى را رحمت نمايد .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 420 | العلامة المجلسي / محمدجواد نجفى