تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
توئى كه ( نظير سگ ) به خون مسلمانان زبان خود را تر ميكنى و كسى را ميكشى كه خدا كشتن او را حرام كرده است . توئى كه خون مردم را بستم و بوسيلهء دشمنى و بدگمانى ميريزى و مع ذلك سرگرم لهو و لعب هستى و اين گونه جنايات را بازيچه مىپندارى و گويا ، اصلا جنايتى نكرده باشى ! ابن زياد گفت : اى فاسق ! ديدى نفس تو تو را به آرزوئى فريب داد كه خدا مانع آن آرزو ( يعنى مقام خلافت ) شد . حضرت مسلم فرمود : اگر ما زيبندهء مقام خلافت نباشيم پس چه كسى خواهد بود ؟ ابن زياد گفت : يزيد . مسلم عليه السّلام فرمود : سپاس ، در هر حال مخصوص ذات مقدس پروردگار است . ما بقضاوتى كه خدا ما بين ما و شما بكند خوشنوديم . ابن زياد گفت : خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم ! تو را به نحوى ميكشم كه احدى را در اسلام اين طور نكشته باشند ! حضرت مسلم فرمود : آرى مثل تو شخصى سزاوارترى بدعتى را در اسلام بگذارى كه كسى نگذاشته باشد . آرى تو كشتن فجيع و دست و پا بريدن ناپسند و بد دلى و بدكينه‌اى را در هنگام غالب شدن براى احدى فروگذار نميكنى ! ابن زياد به امام حسين و مسلم و عقيل دشنام داد . ولى حضرت مسلم ( كه دشنام دادن را براى خود كسر شأن مىدانست ) همچنان خاموش شد و جوابى نگفت . ابن زياد ( براى اينكه خونخوار بودن خود را بجهانيان ثابت كند ) گفت : مسلم را بالاى بام ببريد و گردنش را بزنيد . و جنازهء بىسرش را به زير پرتاب نمائيد . حضرت مسلم به ابن زياد فرمود : به خدا قسم اگر ما بين من و تو خويشاوندى بود مرا شهيد نميكردى ( يعنى تو ولد زنائى ) ابن زياد گفت : آن مردى كه مسلم شمشير بسرش زده است كجا است ؟ بكر بن حمران را احضار نمودند و ابن زياد به او گفت : برو بالاى بام و مسلم را گردن بزن .