تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
خروج كردى و بين مسلمانان تفرقه انداختى ، آتش فتنه را مشتعل كردى ! مسلم عليه السّلام فرمود : اى ابن زياد دروغ ميگوئى ، زيرا جز اين نيست كه معاويه و يزيد بين مسلمين تفرقه انداختند . فتنه و آشوب را تو و پدرت زياد بن ابيه كه غلام بنى علاج و از ثقيف بود به پا كرديد . من از خدا مىخواهم كه مقام شهادت مرا بدست بدترين خلق خود نصيبم نمايد . ( سپس وقتى مسلم را بالاى بام بردند ) و قاتل گردن آن مظلوم را زد و با حالتى وحشت‌زده باز گرديد ابن زياد به او گفت : تو را چه مىشود ! ؟ گفت : ايها - الامير ! در آن وقتى كه مسلم را شهيد نمودم با مردى مواجه شدم كه داراى صورتى سياه و انگشت خود را بدندان گرفته بود ، لذا دچار وحشتى شدم كه هرگز نشده‌ام ! ابن زياد گفت : شايد ترسيده باشى . مسعودى مينويسد : ابن زياد بكير بن حمران را كه حضرت مسلم را كشته بود خواست و به او گفت : تو حضرت مسلم را كشتى ؟ گفت : آرى گفت : در آن وقتى كه مسلم را براى كشتن بالا ميبردى چه ميگفت ؟ گفت : تكبير و تسبيح و تهليل يعنى لا إله الا اللَّه ميگفت و استغفار مينمود . هنگامى كه او را نزديك آورديم تا گردنش را بزنيم گفت : پروردگارا بين ما و آن مردمى كه ما را فريب دادند و بما دروغ گفتند و ما را تنها نهادند و به كشتن دادند داورى كن . من به مسلم گفتم : سپاس مخصوص آن خدائى است كه به من قدرت داد تا از تو تقاص كنم . پس ضربتى بمسلم زدم ولى كارگر نشد . مسلم به من گفت : اى بندهء زر خريد ! آيا تلافى آن يك ضربتى كه من به تو زدم نشد ! ؟ ابن زياد گفت : مسلم حتى موقع مردن هم فخريه ميكرد ! ؟ قاتل گفت : وقتى ضربت دوم را به كار بردم مسلم را شهيد نمودم . شيخ مفيد ميفرمايد : محمّد بن اشعث برخاست و نزد ابن زياد براى هانى شفاعت كرد و گفت : تو كه از شخصيت هانى در اين شهر و قبيله و خانوادگى او مستحضرى قبيلهء هانى ميدانند من با رفيق خود هانى را نزد تو آورده‌ايم . تو را به خدا قسم مىدهم كه