آورد . سپس آب در ميان آن قدح ريخت و بمسلم عليه السّلام گفت : بياشام . وقتى حضرت مسلم آن ظرف را گرفت كه آب بياشامد خون دهانش در ميان آن ريخت يك مرتبه يا دو مرتبه آب قدح را دور ريختند و آب آوردند ولى مسلم عليه السّلام نتوانست بياشامد . مرتبهء سوم كه خواست آب بياشامد دندانهاى جلوى آن بزرگمرد در ميان قدح سقوط كرد .
حضرت مسلم فرمود : سپاس مخصوص خدا است ، اگر اين آب نصيب من بود آشاميده بودم .
در همين موقع فرستادهء ابن زياد از قصر خارج شد و دستور داد تا مسلم را داخل قصر نمايند .
وقتى حضرت مسلم داخل قصر شد بعنوان امير بودن به ابن زياد سلام نكرد .
يكى از پاسبانان گفت : چرا بر امير سلام نكردى ؟
فرمود : اگر بخواهد مرا شهيد نمايد چه سلامى به او بكنم و اگر تصميم كشتن مرا نداشته باشد بعد از اين سلام من بر او فراوان است .
ابن زياد بمسلم گفت : بجان خودم قسم كشته خواهى شد . حضرت مسلم فرمود : آيا مرا شهيد مينمائى گفت : آرى . فرمود : پس مهلت بده تا به بعضى از بستگان خود وصيت كنم . گفت : مانعى ندارد .
حضرت مسلم نظرى به اهل مجلس ابن زياد كرد و ديد عمر بن سعد بن ابى وقاص در ميان آنان نشسته است ، فرمود : اى عمر ! رشتهء قوم و خويشى بين من و تو برقرار است . من به تو احتياجى دارم ، بر تو لازم است كه بپذيرى .
حاجت من اين است كه يك وصيت محرمانهاى با تو دارم .
عمر بن سعد از پذيرفتن اين پيشنهاد خوددارى نمود . ولى ابن زياد به ابن سعد گفت : چرا از پذيرفتن وصيت پسر عمويت خوددارى ميكنى ! ؟ عمر برخاست و با حضرت مسلم بكنارى از مجلس رفتند و در گوشهاى نشستند كه ابن زياد ايشان را ميديد .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 397
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٩٧