تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
هانى را به من ببخشى ، زيرا من طاقت دشمنى مردم اين شهر و خانوادگى او را ندارم . ابن زياد وعده داد كه شفاعت وى را بپذيرد ، ولى بعدا پشيمان شد و دستور داد تا در همان موقع هانى را آوردند ، سپس گفت : هانى را ببازار ببريد و گردنش را بزنيد . هانى را بيرون آوردند و ببازار در آنجائى كه گوسفند ميفروختند بردند ، هانى در حالى كه دست بسته بود فرياد ميزد : اى قبيلهء مذحج كجائيد ! آيا قبيلهء مذحج از من نيست ؟ آيا نبايد بفرياد من برسند ! ! وقتى ديد كسى بفريادش نميرسد دست خود را دراز كرد و ريسمان را باز نمود و گفت : آيا عصا ، خنجر ، سنگ ، يا استخوانى نيست كه انسان بتواند بوسيلهء آن از خويشتن دفاع نمايد ؟ مأموران ابن زياد برجستند و او را گرفتند محكم بستند و به وى گفتند : گردن خود را بكش تا آن را بزنيم . هانى گفت : من جان خود را بشما نمىبخشم و در جان دادن خويش بشما يارى نخواهم كرد . يكى از غلامان ابن زياد كه ترك بود و رشيد نام داشت با شمشير يك ضربت به گردن هانى زد ولى كارگر نشد . هانى گفت : بازگشت بسوى خدا است بار خدايا ! بسوى رحمت و خوشنودى تو مىآيم سپس آن غلام تبه كار ضربت ديگرى به هانى زد و او را شهيد نمود ! ! عبد اللَّه بن زبير اسدى در بارهء شهادت حضرت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه اشعارى را سروده است كه مطلع آنها اين است : 1 -
فان كنت لا تدرين ما الموت فانظرى * الى هانى في السوق و ابن عقيل
1 - يعنى ( اى نفس ! ) اگر نميدانى مرگ چيست پس در بازار به هانى و مسلم ابن عقيل نظر كن . 2 - به آن پهلوانى بنگر كه شمشير صورت او را درهم شكست و به ديگرى يعنى مسلم نگاه كن كه از بالاى بام به زير سقوط كرد .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 402 | العلامة المجلسي / محمدجواد نجفى