تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
قصر آورد و از ابن زياد اجازهء ورود خواست و ابن زياد به او اجازه داد و ابن اشعث با مسلم نزد ابن زياد وارد شد ، او را از جريان حضرت مسلم آگاه نمود ، و گفت : بكر به حضرت مسلم ضربت زد و من امان به او دادم . ابن زياد گفت : به تو چه مربوط كه به مسلم امان دادى ، مگر ما تو را فرستاده بوديم كه بمسلم امان دهى ! ؟ ما تو را فرستاده بوديم كه او را نزد ما بياورى . ابن اشعث ساكت شد و حضرت مسلم را بر در قصر آورد . حضرت مسلم فوق العاده تشنه بود . گروهى از مردم بر در قصر نشسته بودند كه در انتظار اجازهء ورود بودند . عمارة بن عقبة بن ابى معيط ، عمرو بن حريث ، مسلم بن عمرو و كثير بن شهاب هم در ميان آن گروه بودند . يك كوزهء آب سرد نزد قصر بود . حضرت مسلم فرمود : از اين آب سيرابم نمائيد . مسلم بن عمرو به حضرت مسلم گفت : اين آب را مىبينى كه چقدر خنك است ، نه به خدا قسم هرگز قطره‌اى از آن را نخواهى نوشيد تا اينكه از آب جوش دوزخ بياشامى . حضرت مسلم به او فرمود : واى بر تو ! ! تو كيستى ؟ گفت : كسى هستم كه حق را شناخت و تو آن را نشناختى ، براى امامش نصيحت كرد و تو غل و غش نمودى ، اطاعت امامش را كرد و تو مخالفت كردى . من مسلم بن عمرو باهلى ميباشم . مسلم بن عقيل عليه السّلام به او فرمود : مادرت در عزايت گريان شود ، چه شد كه تو جفاكار و تندخو و سنگدل شدى ! ؟ اى پسر باهله ! تو از من سزاوارترى كه آب جوش جهنم را بياشامى و دائما در دوزخ باشى . حضرت مسلم پس از اين جريان نشست و به ديوار تكيه كرد . عمرو بن حريث غلام خود را فرستاد تا آن كوزهء آبى را كه دستمالى بر سر آن بود با يك قدح
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 396 | العلامة المجلسي / محمدجواد نجفى