تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
حضرت مسلم به ابن سعد فرمود : وقتى من وارد شهر كوفه شدم مبلغ هفتصد درهم قرض كرده‌ام . تو زره و شمشير مرا به فروش و اين قرضم را ادا كن و هنگامى كه شهيد شدم جنازه‌ام را از ابن زياد بگير و دفن كن و شخصى را به طرف امام حسين بفرست تا او را از اين سفر منصرف نمايد . زيرا من براى امام حسين نوشته‌ام : مردم با آن حضرت ميباشند . من اين طور مىپندارم آن بزرگوار در راه باشد . عمر بن سعد نزد ابن زياد آمد و گفت : اى امير ميدانى مسلم چه وصيتى كرد ؟ سپس وصيت‌هاى مسلم را براى ابن زياد شرح داد . ابن زياد به ابن سعد گفت : شخص امين خيانت نميكند ولى گاهى شخص خائن امين مىشود ( يعنى تو بمسلم خيانت كردى ) اختيار مال مسلم با تو باشد ، هر عملى كه ميخواهى انجام بده . ما راجع به جنازهء مسلم باكى نداريم ( كه دفن بشود يا نشود ) . امام حسين هم اگر بما كارى نداشته باشد ما هم مزاحم او نخواهيم شد . ابن زياد پس از اين جريان متوجه حضرت مسلم شد و گفت : اى پسر عقيل خاموش باش تو بنزد مردم اين شهر كه متحد بودند آمدى و بين آنان تفرقه انداختى ، ايجاد دودستگى كردى و ايشان را بجان يك ديگر انداختى . حضرت مسلم فرمود : من هرگز به اين منظور متوجه اينجا نشدم . ولى چون مردم اين شهر ديدند پدر تو نياكان آنان را كشت و خونشان را ريخت و نظير پادشاهان روم با آنان رفتار نمود ما آمديم تا طبق عدل و داد رفتار نمائيم و مردم را براى حكم قرآن دعوت كنيم . ابن زياد گفت : تو را با اين امور چه كار ! پس چرا هنگامى كه در مدينه بودى و شراب ميخوردى مردم را براى عدالت و حكم قرآن دعوت نميكردى ! ؟ حضرت مسلم عليه السّلام فرمود : آيا معقول است كه من شراب بخورم ؟ آگاه باش ! به خدا قسم خدا ميداند تو دروغ ميگوئى و از روى جهالت سخن ميرانى . زيرا من اين طور كه تو ميگوئى نيستم . بلكه تو براى ميگسارى از من سزاوارترى .