مسلم عليه السّلام پس از تلاوت اين آيه گريان شد . عبيد اللَّه بن عباس به آن حضرت گفت : كسى كه طالب يك چنين مقامى است كه تو طالب آن هستى نبايد براى يك چنين مصيبتى كه بر تو نازل شده گريان شود ! ! حضرت مسلم فرمود : به خدا قسم من براى خودم گريه نميكنم و باكى از كشته شدن ندارم ، گرچه تلف شدن را به قدر يك چشم بهمزدنى دوست ندارم ، ولى در عين حال براى بستگان خودم كه در شرف آمدن هستند گريه ميكنم براى حسين و آل حسين گريانم .
سپس حضرت مسلم متوجه محمّد بن اشعث شد و به او فرمود : من تو را اين طور مىبينم كه از امان دادن من عاجز خواهى شد ، آيا اين خير نزد تو هست كه مردى را از زبان من نزد حسين عليه السّلام كه امروز و فردا بسوى شما خارج خواهد شد بفرستى تا به آن حضرت بگويد : مسلم بن عقيل كه در دست اين گروه اسير است و چه بسا تا شام كشته شود ميگويد :
پدر و مادرم بفدايت با اهل بيت خود برگرد . مبادا اهل كوفه تو را فريب دهند ! زيرا ايشان همان ياران پدرت ميباشند كه تمنا داشت بوسيلهء موت يا قتل از دست آنان راحت شود . اهل كوفه به تو دروغ گفتند كسى كه دروغ بگويد نظريهاى ندارد .
ابن اشعث گفت : به خدا قسم من اين خواستهء تو را عملى خواهم كرد و ابن زياد را آگاه مىكنم كه من تو را امان دادهام .
محمّد بن شهر آشوب ميگويد : ابن زياد عمرو بن حريث مخزومى و محمّد بن اشعث را با هفتاد مرد فرستاد تا آن خانهاى را كه حضرت مسلم در آن بود محاصره نمودند .
سپس حضرت مسلم در حالى كه اين رجز را ميخواند بر آنان حمله كرد .
1 -
هو الموت فاصنع و يك ما انت صانع * فانت لكأس الموت لا شك جارع