ميخواند :
1 -
اقسمت لا اقتل الا حرا * و ان رأيت الموت شيئا نكرا
1 - يعنى من قسم خوردهام كه كشته نگردم مگر آزادانه . و لو اينكه مرگ را چيز ناپسندى ديدهام .
2 - مرگ است كه شىء خنك را با شىء داغ و تلخ . مخلوط مينمايد .
شعاع آفتاب برگشت و استقرار يافت 3 - هر مردى در يك روزى دچار فتنه و شر خواهد شد . من خائفم از اينكه مبادا تكذيب شوم يا فريب بخورم .
محمّد بن اشعث به حضرت مسلم گفت : تو تكذيب نميشوى ، فريب نميخورى ، خدعه نخواهى ديد . زيرا اين گروه عموزادگان تو ميباشند ، قاتل تو نيستند ، ضررى به تو نميرسانند . حضرت مسلم كه بدنش بوسيلهء سنگباران شدن داغ و از كارزار نمودن ناتوان و نفسش قطع شده بود تكيه به ديوار همان خانه داد . محمّد بن اشعث براى دومين بار سخن خود را اعاده نمود و گفت : تو در امان هستى . مسلم فرمود :
من در امانم ؟ گفتند : آرى ولى عبيد اللَّه بن عباس سلمى گفت : من ناقه و جمل ( يعنى شتر نر ) ندارم ( روى اين كار بگذارم ) و پس از اين جواب دور شد .
حضرت مسلم به آن افراد غدار و مكار فرمود : اگر واقعا من در امان نباشم پس دست خود را در ميان دست شما نگذارم ! ؟
سپس استرى آوردند و حضرت مسلم را بر آن سوار نمودند ، در اطراف آن بزرگمرد اجتماع كردند و شمشيرش را از كفش خارج نمودند .
گويا ، مسلم عليه السّلام در آن موقع از خويشتن مأيوس شده بود ! چشمانش پر از اشك شد و فرمود : اين اولين مكر و غدرى است كه كرديد ! محمّد بن اشعث گفت : اميدوارم كه ضررى متوجه تو نشود .
حضرت مسلم فرمود : غير از اميدوارى چيزى نيست ! پس امان شما چه شد ! ؟
إِنَّا لِلَّه وَ إِنَّا إِلَيْه راجِعُون
!