تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
و او را از مكان حضرت مسلم آگاه كرد و گفت : مسلم نزد مادر من است عبد الرحمن نزد پدر خود كه پيش ابن زياد بود آمد و با پدر خويش بيخ گوشى صحبت كرد و ابن زياد سخن وى را شنيد . ابن زياد با چوب‌دستى اشاره به پهلوى او كرد و گفت : الساعه برخيز و مسلم را نزد من بياور ! وى برخاست و ابن زياد ياران خود را بهمراه او روانه كرد ، زيرا ميدانست كه هيچ گروهى دوست ندارد مسلم ابن عقيل در ميان آنان دچار مصيبت شود . لذا ابن زياد عبيد اللَّه بن عباس سلمى را با تعداد هفتاد نفر مرد از قبيلهء قيس با او فرستاد . آنان آمدند تا نزديك آن خانه‌اى كه حضرت مسلم در آن بود رسيدند هنگامى كه حضرت مسلم عليه السّلام هياهوى مردان و صداى سم اسبان را شنيد فهميد كه براى دستگير نمودن وى آمده‌اند . مسلم بن عقيل با شمشير به آنان خروج نمود ايشان بخانهء طوعه ريختند ولى حضرت مسلم آنان را با شمشير خود زد و از خانه خارج كرد . ايشان دوباره بسوى مسلم بازگشتند و آن بزرگوار بر ايشان حمله كرد . حضرت مسلم با بكر بن حمران احمرى مشغول كارزار شدند . بكر يك شمشير به دهان مقدس مسلم زد كه لب بالاى آن حضرت قطع شد و شمشير به طرف لب پايين وى سرعت نمود و دندان پائين وى را از جاى كند . سپس حضرت مسلم يك شمشير بر فرق سر بكر زد و براى دومين بار شمشير ديگرى بر پى گردنش زد كه نزديك بود تا شكمش برسد ! هنگامى كه لشكر كفر با اين منظره مواجه شدند از بالاى بام اطاق بر آن حضرت مشرف شدند و آن بزرگوار را سنگباران نمودند . دسته‌هاى نى را آتش ميزدند و از بالاى بام بر سر آن جوانمرد بىنظير ميريختند . وقتى مسلم بن عقيل عليه السّلام با اين موضوع روبرو شد با شمشير كشيده داخل كوچه گرديد و بر آنان خروج نمود . محمّد بن اشعث به حضرت مسلم مىگفت : تو در امان هستى ، خويشتن را بكشتن مده ! ولى آن شير بيشهء شجاعت با ايشان كارزار ميكرد و اين رجز را