طوعه قبلا كنيز زر خريد اشعث بن قيس بود ، اشعث او را آزاد كرد و اسيد حضرمى با طوعه ازدواج نمود و بلال را براى او آورد . بلال با مردم خارج شده بود و مادرش در انتظار او بود .
حضرت مسلم پس از اينكه بر طوعه سلام كرد و وى جواب داد به او فرمود :
اى كنيز خدا ! يك جرعهء آب به من بده . وقتى طوعه آب به حضرت مسلم داد و برگشت آن بزرگوار همان جا نشست . طوعه رفت و برگشت و به حضرت مسلم گفت : اى بندهء خدا مگر آب نياشاميدى ؟ فرمود : چرا . گفت : پس بسوى اهل و عيال خود برو .
مسلم عليه السّلام سكوت اختيار كرد . طوعه براى دومين بار سخن خود را تكرار نمود . ولى حضرت مسلم همچنان ساكت بود . طوعه مرتبهء سوم گفت :
سبحان اللَّه ! اى بندهء خدا ! خدا تو را عافيت دهد ! برخيز و متوجه اهل و عيال خود شو ، زيرا نشستن تو بر در خانهء من صلاح نيست ، من راضى نيستم تو اينجا باشى ! حضرت مسلم برخاست و به طوعه فرمود : اى كنيز خدا ! من در اين شهر اهل و عشيرهاى ندارم . آيا تو يك عمل نيكو در حق من انجام ميدهى تا من هم بعدا آن را تلافى كنم ؟ طوعه گفت : چه عملى ؟ فرمود : من مسلم بن عقيل هستم كه اين گروه مرا تكذيب نمودهاند . اينان مرا فريب دادند و خارج نمودند ! طوعه گفت : آيا تو مسلم هستى ! ؟ فرمود : آرى . طوعه گفت : بفرمائيد ! حضرت مسلم داخل يكى از اطاقهاى وى شد كه مسكن طوعه نبود .
طوعه فرشى براى آن بزرگوار گسترانيد و غذا برايش آورد ، ولى مسلم عليه السّلام غذا نخورد . چندان طولى نكشيد كه پسر طوعه آمد و ديد مادرش بيشتر از حد معمول در آن اطاق داخل و خارج ميگردد ! بمادر خود گفت : به خدا قسم امشب اين دخول و خروج تو در اين اطاق مرا دچار شك و ترديد نموده است ! گويا در اين اطاق كارى داشته باشى ؟ گفت : پسر جان ! از اين موضوع صرف نظر كن .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 389
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٨٩