تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
شيعيان و ياران خصوصى آن حضرت در اطرافش اجتماع نمودند و از افرادى كه نسبت به امام سوء قصدى داشتند جلوگيرى كردند . سپس فرمود : قبيلهء : ربيعه و همدان ( به سكون ميم ) را نزد من بياوريد ، وقتى ايشان آمدند در اطراف آن بزرگوار اجتماع كردند و مردم را پراكنده نمودند ، امام در حالى حركت نمود كه غير از آن دو قبيله از ما بقى آنان نگران بود . هنگامى كه امام از تاريكى ساباط مدائن عبور كرد مردى از بنى اسد كه او را : جراح بن سنان ميگفتند سر راه آن بزرگوار آمد و پس از اينكه مهار استر امام را گرفت و گفت : اللَّه اكبر ! ! اى حسن ! آن طور كافر شدى كه پدرت قبلا كافر شد ! ! آنگاه با خنجرى كه در دست داشت آنچنان به ران مقدس آن حضرت زد كه آن را شكافت و به استخوان رسيد ! امام حسن عليه السّلام دست به گردن آن ملعون در آورد و هر دو روى زمين افتادند . آنگاه مردى از شيعيان امام حسن كه او را عبد اللَّه بن خطل طائى ميگفتند بر جست و آن خنجر را از دست آن شخص گرفت و با همان خنجر شكم وى را پاره كرد ، مرد ديگرى از شيعيان آن حضرت كه او را ظبيان بن عماره مىگفتند روى بدن آن لعين افتاد و بينى وى را قطع نمود ، آن ملعون پس از اين جريان هلاك شد . شخص ديگرى كه با آن لعين بود گرفته و كشته شد . سپس حضرت امام حسن را روى يك تخت نهادند و بمدائن آوردند و در خانه سعد بن مسعود ثقفى كه عامل حضرت امير بود وارد نمودند ، امام هم وى را بر همان مقام گماشت . آنگاه امام عليه السّلام مشغول معالجهء زخم خويشتن گرديد . گروهى از رؤساى قبائل مخفيانه براى معاويه نوشتند : ما مطيع و منقاد تو ميباشيم ، زودترى بنزد ما بيا ! آنان بمعاويه ضمانت دادند كه هر گاه نزديك لشكر امام حسن شوند آن حضرت را بگيرند و بمعاويه تسليم نمايند ، يا اينكه آن بزرگوار را غافلگير كنند و بكشند و اين مطلب به گوش امام حسن عليه السّلام رسيد . سپس نامهء قيس بن سعد وارد شد كه امام او را با عبيد اللَّه بن عباس از كوفه براى جلوگيرى معاويه كه مبادا بعراق بيايد فرستاده بود و او را سرلشكر قرار داده بود و فرموده
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 38 | العلامة المجلسي / محمدجواد نجفى