من حسن هستم و پدرم على است ، تو معاويه و پدرت صخر مىباشد ، مادر من فاطمه زهراء و مادر تو هند است ، جد من پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله مىباشد و جد تو حرب است ، جدهء من خديجهء كبرا و جدهء تو فتيله است ، خدا لعنت كند آن كسى را كه شهرتش پليدتر و حسب و نسبش پستتر است ، شر و فتنهء او قديمىتر و از لحاظ كفر و نفاق اقدم مىباشد ! طوايفى از اهل مسجد گفتند : آمين آمين ! ! يقول المترجم :
آمين آمين ! مؤلف گويد : عبد الحميد بن ابى الحديد ميگويد : هنگامى كه معاويه به قصد عراق حركت كرد و به پل منبج رسيد منادى ندا در داد تا مردم انجمن نمودند ، وقتى مردم جمع شدند امام حسن آمد و پس از اينكه بر فراز منبر رفت و حمد و ثناى خداى را بجاى آورد فرمود : خدا جهاد را بر خلق خود واجب نموده ولى مردم آن را اكراه دارند ، آنگاه بمؤمنينى كه اهل جهاد باشند فرموده : صابر باشيد زيرا خدا با صابران است ، ايها الناس ! شما به آنچه كه دوست داريد نائل نمىشويد مگر موقعى كه در مقابل آنچه اكراه داريد صبور باشيد . من اين طور شنيدم كه چون به گوش معاويه رسيده : ما بسرعت بسوى وى حركت نمودهايم او نيز به جنبش در آمده ، خدا شما را رحمت كند بسوى لشكرگاه خودتان كه نخيله است خارج شويد تا ما و شما تبادل افكار نمائيم . راوى ميگويد : امام عليه السّلام همانطور كه سخنرانى ميكرد اين بيم را داشت كه مردم او را تنها خواهند نهاد .
آن گروه همه ساكت شدند و احدى با آن بزرگوار سخنى نگفت . وقتى عدى بن حاتم با اين منظره مواجه شد برخاست و گفت : من عدى بن حاتم ميباشم سبحان اللَّه ! چقدر زشت است كه شما جواب امام و پسر دختر پيامبر خود را نمىگوئيد كجايند آن خطباى مصر كه زبانهاشان در موقع امنيت تيز و تند بود ، اما وقتى كار مشكل ميشد نظير روباهها خوشزبان بودند ! آيا از خشم خدا و عذاب او خوف نداريد ! ؟
آنگاه متوجه امام حسن شد و گفت خدا تو را در موقع هدايت نمودن موفق
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 41
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤١