تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
مطمئن مىشوند و به تو اعتماد پيدا ميكنند و اسرار خود را از تو پنهان نخواهند داشت . سپس صبح و عصر نزد آنان اياب و ذهاب كن و بدين وسيله معلوم كن كه مسلم بن عقيل در كجا پنهان شده و تو نزد او خواهى رفت . آن غلام اين عمل را انجام داد و در مسجد اعظم كوفه رفت . او نزد مسلم بن - عوسجه كه مشغول نماز بود نشست ، از گروهى شنيد كه ميگفتند : مسلم بن - عوسجه براى امام حسين بيعت ميگيرد . معقل آمد و نزد مسلم بن عوسجه نشست تا او از نماز فراغت حاصل نمود . معقل به وى گفت : اى بندهء خدا ، من شخصى از اهل شام ميباشم . خدا بر من منت نهاده كه محب اهل بيت پيامبر خدا و محب دوست آنان ميباشم ، سپس بدروغ شروع بگريه نمود و گفت : اين مبلغ سه هزار درهم است كه ميخواهم آن شخصى را كه شنيدم از طرف اهل بيت وارد كوفه شده و براى پسر دختر پيامبر خدا بيعت ميگيرد ملاقات نمايم ، ولى كسى را نيافته‌ام كه مرا بسوى او راهنمائى كند . من جا و مكان او را نميدانم ، وقتى وارد اين مسجد شدم شنيدم چند نفر از مؤمنين ميگويند : تو شخصى هستى كه از اين خاندان آگاه ميباشى ، لذا نزد تو آمدم كه اين پول را از من بگيرى و مرا نزد رفيق خود ( يعنى حضرت مسلم ) ببرى ، زيرا من يكى از برادران دينى تو ميباشم كه به تو اطمينان دارم ، اگر بخواهى من حاضرم قبل از ملاقات وى با تو بيعت نمايم . مسلم بن عوسجه گفت : خداى را براى اينكه با تو ملاقات نمودم سپاسگذارم ، زيرا بدين وسيله مسرور شدم ، تو بمنظورى كه دارى نائل خواهى شد ، حتما خدا اهل بيت پيغمبر خود را بوسيلهء تو يارى خواهد كرد . ولى من دوست ندارم قبل از اينكه خوف من از اين شخص سركش و ستمكيش تمام شود مردم بدانند براى حسين بيعت ميگيرم . معقل گفت : غير از خير چيزى نخواهد بود . اكنون از من بيعت بگير ! مسلم بن عوسجه از وى بيعت گرفت ، ولى از او تعهد گرفت كه نصيحت كند و اين موضوع را كتمان نمايد . هر چه مسلم بن عوسجه گفت معقل پذيرفت . سپس به