احنف در جواب امام حسين عليه السّلام نوشت : صبر كن ، زيرا وعدهء خدا حق است مبادا افرادى كه به حق يقين ندارند تو را سبك بشمارند و . . .
هنگامى كه ابن زياد بر كوفه مشرف شد پياده گرديد كه تاريكى شب جهان را فرا بگيرد . اهل كوفه گمان كردند كه وى امام حسين است . ابن زياد از طرف نجف داخل كوفه گرديد . ناگاه زنى فرياد زد و گفت :
بخداى كعبه قسم كه اين شخص پسر رسول خدا است . سپس مردم همه فرياد زدند و گفتند : ما كه از چهل هزار نفر بيشتريم با تو خواهيم بود ، بعد از اين جريان بقدرى در اطراف ابن زياد ازدحام نمودند كه دم اسب وى را هم گرفتند زيرا آنان اين طور مىپنداشتند كه وى امام حسين است .
اما وقتى ابن زياد نقاب را از روى خود برداشت و گفت :
من عبيد اللَّه ميباشم آن گروه سقوط كردند و يك ديگر را پايمال نمودند ، عبيد اللَّه در حالى كه عمامهء سياه بر سر داشت داخل دار الاماره گرديد .
هنگامى كه صبح شد ابن زياد براى سخنرانى قيام نمود و اهل كوفه را مورد عتاب قرار داد ، رؤساى آنان را سرزنش كرد ، وعده داد : اگر ايشان از او اطاعت كنند به آنان احسان نمايد و اگر نافرمانى وى را نمايند ايشان را اذيت كند و از حوزهء خود خارج كند .
سپس گفت : اى اهل كوفه ! يزيد مرا والى شهر شما قرار داده ، او مرا عامل شهر شما نموده . يزيد به من دستور داده ، بيت المال شما را بين شما تقسيم كنم ، حق مظلوم شما را از ظالم بگيرم ، حق شخص ضعيف را از قوى بگيرم ، بشخصى كه حرفشنو و مطيع باشد احسان نمايم ، بر شخص غير مطيع سختگيرى كنم ، اين موضوع را به اين مرد هاشمى يعنى حضرت مسلم بگوئيد تا از غيظ و غضب من برحذر باشد . پس از اين سخنرانى از منبر فرود آمد .
شيخ مفيد مينگارد : عبيد اللَّه بن زياد در حالى متوجه كوفه شد كه مسلم بن عمرو باهلى و شريك بن اعور حارثى و اهل بيت و حشم وى همراهش بودند .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 374
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٧٤