اين طور سبقت يافته است . سپس حضرت آدم و جبرئيل نظير زن جوان مرده گريان شدند .
45 - روايت شده : امام حسن و امام حسين عليهما السّلام يك روز كه عيد بود وارد حجرهء جد بزرگوارشان گرديدند و گفتند : يا رسول اللَّه ! امروز روز عيد است .
بچههاى عرب لباسهاى الوان و جديد خود را پوشيدهاند ، چون ما لباس نو نداريم لذا بحضور تو مشرفشدهايم . پيغمبر اعظم يك نظر به حال ايشان نمود و شروع بگريه كرد ، زيرا لباسى كه لايق آنان باشد نداشت ! و صلاح نديد كه آنان را از لباس ممنوع و رنجيده نمايد . سپس آن حضرت دست بدعا بلند كرد و گفت :
پروردگارا ، به قلب حسنين و مادرشان ترحم بفرما ! پس از اين جريان جبرئيل نازل شد و دو حلهء سفيد بهشتى آورد . پيامبر اكرم مسرور شد و بحسنين فرمود : اى دو بزرگ جوانان اهل بهشت ! اين لباسى را كه خياط قدرت آنها را به اندازهء قامت شما دوخته بگيريد . وقتى حضرت حسنين ديدند آن حلهها سفيدند گفتند : يا جدا ! ما چگونه اين حلهها را بپوشيم در صورتى كه كليهء بچههاى عرب لباسهاى الوان پوشيدهاند ! ؟ پيغمبر اعظم چند دقيقهاى راجع به اين موضوع در فكر فرو رفت .
جبرئيل گفت : يا محمّد ! آسوده خاطر باش ، ناراحت مباش ، زيرا دست قدرت پروردگار هر نحوى كه ايشان دوست داشته باشند اين حلهها را رنگ خواهد كرد و قلب آنان را شاد خواهد نمود ! يا رسول اللَّه ! دستور بده تا طشت و ابريق بياورند ، وقتى طشت و ابريق را حاضر كردند جبرئيل گفت : يا رسول اللَّه ! من آب به اين حلهها ميريزم و تو آنها را شستشو بده تا به هر رنگى كه ايشان دوست داشته باشند رنگ شوند .
پيغمبر معظم اسلام صلّى اللَّه عليه و آله لباس امام حسن عليه السّلام را در ميان طشت نهاد و جبرئيل شروع كرد بريختن آب . سپس پيامبر اكرم متوجه امام حسن شد و به
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 261
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٦١