تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 12

مساهمون:

ص١٢
مردم را بهتر ضبط و ربط ميكردى ، مكر و حيله بيشترى در مقابل دشمن ميداشتى براى كليهء امور از من قويتر ميبودى با تو بيعت ميكردم زيرا من تو را اين طور مىبينم كه براى هر خيرى اهليت دارى . نيز در نامه‌اى براى امام حسن نوشت : داستان من و تو نظير داستان ابو بكر است با شما كه پس از رحلت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله رخ داد . اين جريان بود كه امام حسن را وادار نمود در كوفه براى يارانش خطبه بخواند و آنان را براى جهاد تحريك كند ، فضيلت جهاد و اجرى را كه در مقابل صبر كردن براى آن است شرح داد ، آنگاه بايشان دستور داد تا متوجه لشكرگاه خود شوند . ولى احدى از آن مردم جوابى به آن حضرت نداد . لذا عدى بن حاتم به آنان گفت : سبحان اللَّه ! ! پس چرا جواب امام خود را نميدهيد ! ؟ سخنوران مصر كجايند ؟ سپس قيس بن سعد و فلان و فلان قيام كردند و در بارهء جهاد سخنانى نيكو گفتند و گفتند : ما ميدانيم : كسى كه راجع بسخن گفتن بخل ميورزد ( و جواب نميگويد ) سزاوارتر است كه در موقع كارزار بخل كند ( و كارزار ننمايد ) . آيا نه چنين است كه يكى از ياران آن حضرت نزد پل با خنجرى به نحوى به ران آن بزرگوار زد كه آن را شكافت و به استخوان رسيد و خنجر از دستش گرفته شد ، آنگاه آن امام مظلوم را بمدائن كه حاكم آن سعد بن مسعود عموى مختار بود بردند و امير المؤمنين : على عليه السّلام وى را در مدائن گماشته بود . وقتى امام حسن را داخل خانه سعد بن مسعود كردند مختار به عموى خود گفت : به امام حسن اطمينان دهد و آن حضرت را نزد معاويه ببرند تا معاويه خراج يك سالهء عراق را به او بدهد . ولى سعد اين توطئه را نپذيرفت و به مختار گفت : خدا اين رأى تو را زشت نمايد ، آيا نه چنين است كه من گماشتهء پدرش ميباشم ! پدرش مرا امين دانسته كه مرا به يك چنين مقامى مشرف و از طرف خود والى نموده آيا جا دارد من پيغمبر خدا را فراموش كنم و نسبت به پسر دخترش فاطمه كه حبيبهء آن حضرت