7 - در كتاب : رجال كشى از ابو حمزه از امام محمّد باقر عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود : مردى از ياران امام حسن كه او را : سفيان بن ليلى ميگفتند در حالى كه بر شتر خود سوار بود نزد آن حضرت آمد ، وى در حالى كه دامن لباس خود را گرفته بود نزد آستانهء آن بزرگوار ايستاد و گفت :
السّلام عليك يا مذل المؤمنين ! يعنى سلام بر تو ، اى ذليلكنندهء مؤمنين ! امام حسن عليه السّلام به وى فرمود :
پياده شو و تعجيل منماى ! او پياده شد و شتر خود را در ميان خانه عقال كرد ، آنگاه آمد تا نزد امام عليه السّلام رسيد ، امام به او فرمود : چه گفتى ! ؟ گفت : گفتم :
سلام بر تو اى ذليلكنندهء مؤمنين . امام حسن فرمود : به چه دليل اين سخن را ميگوئى ! ؟ گفت : تو عمدا امر خلافت اين امت را از گردن خود خلع نمودى و به اين مرد طاغى و سركش واگذار كردى كه بر خلاف دستور خدا حكومت مىنمايد .
امام حسن فرمود : من تو را از علت اينكه اين عمل را انجام دادم آگاه مىنمايم .
من از پدرم على عليه السّلام شنيدم ميفرمود : پيامبر با عظمت اسلام صلّى اللَّه عليه و آله فرمود :
روز و شبها نمىگذرند تا اينكه مردى كه داراى گلوئى گشاد و سينهاى عريض باشد ، مىخورد ولى سير نمىشود متصدى امر خلافت اين امت شود ، آن مرد معاويه است . علت صلح من با معاويه همين است .
چه باعث شد كه نزد ما آمدى ؟ گفت : دوستى و حب تو . فرمود : محض رضاى خدا ؟ گفت : آرى . فرمود : به خدا قسم هيچ بندهاى ما را دوست ندارد و لو اينكه در ديلم اسير باشد مگر اينكه دوستى ما بنفع وى خواهد بود . دوستى ما آنچنان گناهان را از بنى آدم فرو ميريزد كه باد برگ درختان را فرو ميريزد .
8 - در كتاب : كشف الغمه از پدر جبير بن نفير روايت مىكند كه گفت :
وارد مدينه شدم . امام حسن عليه السّلام ميفرمود : جمجمههاى عرب بدست من بود ، آنان صلح و سازش مىكردند با هر كسى كه من صلح و سازش ميكردم و ميجنگيدند با هر كسى كه من ميجنگيدم ، ولى من اين قدرت را براى رضاى خدا و نگاهدارى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 9
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩