ايكم احسن عملا و هو اللطيف الخبير .
جواهر زواهر نيايش از بيرون قياس و لآلى متلألئ محمدت لايتناهى اساس كه در مقياس نظر خرد خردهبين دقيقهشناس بر لعل و ياقوت آفتاب و ماه راجح آمد ، نثار بارگاه مالكالملكى تواند بود كه دورگردان اضداد را از جامه خانهء تأليف و تركيب لباس اتحاد و التيام پوشيده گنجور كنوز اسرار و خازن رموز استار گردانيد و اوراق پريشان وجود انسان را كه صحايف كتاب حكمت الهى و الواح طلسم خداشناسى و آگاهى انداز رشتهء التيام شهرياران عدالت شعار به شيرازهء عافيت و امنيّت رسانيد . سالكان ظلمتكدهء امكان را كه سرگشتگان تيه حيرتند ، به ميانجى ضياء شموع عقول انبياء و سلاطين به صراط مستقيم اطمينان و آسايش دلالت نموده و بياض تدابير فرمانروايان خيرانديش ، گره كلفت و حيرت از خواطر عموم خلايق گشود . بعضى از سلاطين ذىشأن را به سعادت امتثال :
« إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ »
شادان و مسرور و برخى را به مضمون :
« وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ »
از شمول رحمت بىغايت دور گردانيد . نكهت رياض بستان را كه هريك لباس امتياز جداگانه در بردارند ، از گردش پيمانهء نسيم بهارى در ساحت گلستان وجد ايجاد آموخت ، و آتش گل و لاله را جهت گرمى هنگامهء خوش نشينان چمن از زلال حكمت بالغه به فحواى :
« الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً »
در صحن بوستان افروخت .
مثنوى
ساخته از لطف پى خاكيان * چار حد باغچهء كن فكان
گشتهام اين باغ پر از رنگ و بو * يك گل رعناست شب و روز ازو
قدرتش آورده برون بىتعب * يوسف روز از چه تاريك شب
يك گل خودروست ز باغش بهار * يك ورق از دفتر او روزگار
و درود نامعدود بر حديقهء طراز گلشن ايجاد شمع شبستان مبدأ و معاد واسطهء نزول رحمت الهى ، محك عيار دانش و آگاهى ، بهين ثمر دوحهء برومند گلستان شهود ، يكتا گوهر اصداف كون و فساد سپهر كبود ، مبلغ آيهء كريمهء :
« اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ