آن آبها مىتوان عبور كرد . يكى از آنها كه خيلى جلد و چابك بود بىمحابا اسب به ميان راند كه آب تا بالاى زين او را فرا گرفت ، بنا بر اين شاه به عقب كشيد و ايستاد . در آن هنگام جانى خان سردار سوار موقع يافته نزديك رفت و گفت فرنگيهاى هلاندى به استقبال آمدهاند كه به اعلى حضرت سلطنت پرسعادتى را تهنيت بگويند . در آن اثنا ما همگى از اسبها پياده شديم . شاه پاى خود را از ركاب بيرون كشيد . نيكلا ابركت رئيس هلانديها نزديك رفته چكمه او را بوسيد . باستيان نامى هم كه شخص دوم تجارتخانه هلاندى بود و مكرّر براى تجارت ابريشم به ايران آمده و زبان فارسى را خوب حرف مىزد و لباس ايرانى مىپوشيد ، بعد از نيكلا رفت چكمه شاه را ببوسد ، شاه به علت لباس او تصور كرد كه ايرانى است و از حد خود تجاوز كرده است ، پاى خود را به عقب كشيد و پرسيد اين شخص كيست ؟ جانى خان به او گفت اين شخص هم هلاندى است و هميشه لباس ايرانى مىپوشيد . شاه دوباره پاى خود را دراز كرد كه او هم بوسيد و من هم رفتم همين كار را كردم پس از آن شاه به راه افتاد و ما هم از عقب او روان شديم .
وقتى كه به ابتداى جاده مفروش رسيديم ، مفتى بزرگ و قاضى بزرگ جمعى از ملاها آنجا ايستاده بودند و به عادت خودشان شروع به دعا خواندن مىكردند . در مدّتى كه آنها مشغول دعا بودند ، شاه ايستاده بود ، بعدا باز به راه افتاد . اعتماد الدولة طرف دست چپ كه در ايران محترمترين جوانب است و سردار سوارها طرف دست راست ، ولى در پشت سر شاه حركت مىكردند . به طورى كه سر اسبهاى آنها محاذى كفل اسب شاه بود . فقط شاه از روى فرشهاى زرى و ابريشمى حركت مىكرد ، زيرا اين افتخار و شرافت تنها به او اختصاص دارد ؛ و بعد از عبور شاه ، مردم مىريزند و آن پارچهها را غارت مىكنند و هركس هر قدر توانست از آنها مىربايد .
نيم ليو به شهر اصفهان مانده باغى است و تالارى در سر در دارد . شاه در آنجا توقف نموده ، نيم ساعت استراحت كرد ، كه بعد حركت كند و وارد شهر شود . در آن اثنا منجمباشى رسيد و به شاه گفت ساعت سعد گذشت و تا سه روز ديگر براى ورود به شهر ساعت خوب نيست . چون ايرانيها اعتقاد كاملى به اين گونه اشخاص دارند ، هر چه بگويند باور مىكنند ، بنا بر اين شاه اين سه روز را در باغ هزار جريب توقف نمود ،
ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم ( فارسي ) — صفحة 703
مساهمون: محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
ص٧٠٣