قبول دارد و خطبه و سكه به نام او نموده نزد سبحانقلى خان فرستاد و خواهش آن نمود كه اگر دامن فرصت را از دست نداده به جانب قرشى توجّه نمايد و جمعى از قشون خود را به نزد وى فرستد به شعلهء تيغ دلاورى خار اقتدار عبد العزيز خان را از رهگذار دولت جناب خانى « 1 » بر « 2 » مىتواند داشت و سبحانقلى خان سادهدل به ريسمان پوسيدهء آن سخنان بىحاصل به چاه تيره بختى افتاده خود رايت عزيمت به جانب قرشى افراخته جمعى كثير از لشكريان خود را به نزد قاسم سلطان روان ساخت و آن محيل بىپروا آن جماعت را به گرمى ظاهر فريفته بعد از چند روز مردم خود را مسلّح و مكمّل و مقرّر فرمود كه چون آن جماعت را طلب و اشاره نمايد دمار از روزگار تمامى ايشان بر آورند . و بعد از احضار ايشان تدبيرش موافق تقدير نشسته آنچه انديشيده بود به حصول پيوست و سبحانقلى خان چون ديد كه كار روزگار « 3 » وى به كجا رسيد با دو سه نفر از ملازمان گريزان و هراسان خود را به بلخ رسانيد و اين معنى باعث ازدياد غرور آن مغرور گشته بعد از چندگاه « 4 » از قبل عبد العزيز خان به حكومت جماعت نور و آن حدود مأمور شد و با آن جماعت نيز از در بدبختى و تبه روزگارى درآمده دست بىشرمى و بىآزرمى به هتك عرض و ناموس ايشان دراز كرد و كار تبهكارى « 5 » را به جايى رسانيد كه بىاختيار [ 154 ] ساغر حوصلهء ايشان سرشار شده آن بدبخت مردم آزار را گرفته مقيّد و محبوس گردانيدند و كس نزد سبحانقلى خان كه به خون او تشنه بود فرستاده صورت حال « 6 » را پيغام دادند و خان مذكور ايشان را مأمور نمود كه سر بىمغز او را از مركب تن پياده نموده تيغ كين « 7 » را به خون آن ملعون رنگين سازند و طايفهء نور سر آن مغرور را بريده به نزد سبحانقلى خان فرستادند و اين خار مردم آزار به اين تقريب از سر راه دولت پايدار دور شد .
ديگر از سوانح آيين پل جديد شاهى و گلريزان آن به « 8 » گلهاى رنگارنگ غير
هامش
( 1 ) . الف ، ب : خانى نيز .
( 2 ) . الف ، ب : « بر » ندارد .
( 3 ) . الف ، ب : « روزگار » ندارد .
( 4 ) . الف ، ب : روز .
( 5 ) . الف ، ب : آمده كار را « دست بىشرمى . . . تبهكارى » ندارد .
( 6 ) . الف ، ب : ماجرا .
( 7 ) . الف ، ب : كشى .
( 8 ) . الف ، ب : گلريزان از .