حديقهء طراز اين گلزار نيز رسيد كه « 1 » :
مصراع
مىكنى بسيار وجد از ديدن اين بوستان
[ مصراع ] « 2 »
الهى تا جهان باشد به كام دوستان باشد
ديگر از سوانح ايّام ، انجام حال قاسم سلطان پسرزادهء ندر محمد خان بود . مفصّل اين مجمل « 3 » آنكه ، بعد از وقوع حركات ناهنجار كه از آن سياه مست باده بىشرمى و بىحيايى در حين حكومت چيچكتو و ميمنه و اندخود نسبت به دودمان ولايتنشان به صدد « 4 » ظهور رسيده بود ، عبد العزيز خان از جرأت و جسارت آن گمنام با خاقان گردون غلام از در خجالت و انفعال و عذر خواهى درآمده آن زيادهسر بىادب را طلب نمود و با گروهى انبوه از طايفهء المان به انتزاع بلخ از تصرّف سبحانقلى خان فرمان داده به آن ولايت فرستاد و قاسم سلطان با جمعيّتى نمايان روانهء جانب « 5 » بلخ شده چون سبحانقلى خان تاب مقاومت وى نداشت بناى كار گيرودار را بر حصارى شدن گذاشت . و سركردگان المان چون در ايّام متابعت و مرافقت قاسم سلطان از زيادهروىهاى وى به جان آمده بودند در حالتى كه كمال تسلّط « 6 » و اقتدار بر سبحانقلى خان به هم رسانيده بود ، اردوى او را به جاروب غارت و تاراج رفته به سبحانقلى خان پيوستند و قاسم سلطان « 7 » حيران و سرگردان طريق مراجعت پيموده بار اقامت در ولايت قرشى گشود و روزگارى در آن ديار به سر مىبرد تا فىالجمله از مردم المان كه دخلى در آن مواضعه و فريب « 8 » نداشتند قدم در دايرهء اطاعت وى گذاشتند . و آن مردود گمنام به خيال خام فريب سبحانقلى خان ، دو سه نفر از مردم معتبر المان را به قتل رسانيده سرهاى ايشان را با عريضهء محتوى بر آنكه سر از ربقهء اطاعت و فرمانپذيرى عبد العزيز خان كشيده او را به سلطنت
هامش
( 1 ) . الف ، ب : « كه » ندارد .
( 2 ) . م : ندارد .
( 3 ) . الف ، ب : اجمال .
( 4 ) . الف ، ب : صدور .
( 5 ) . الف ، ب : « جانب » ندارد .
( 6 ) . الف ، ب : نشاط .
( 7 ) . الف ، ب : خان .
( 8 ) . الف ، ب : قربت .