خدمت به تخصيص خيرات خان ايلچى سلطان عبد اللّه قطب شاه بازكرده بود مقرّر فرمود كه آن مردود را زنده بر دار فنا و قبق ميدان كشيده به اشاره خدنگ جانستان ، كمانداران چابك سوار انگشتنماى نظارگيان گردانيدند . و چون سركرده و سردار سفهاى آن ديار با رفقا و همراهان به سزا و جزاى خود رسيدند ، مروّت بيش از پيش شهريار عدالت كيش به قلم عفو و بخشايش خط بطلان بر جرايد جرايم گيلانيان كشيده آن زندانيان بيم و هراس را به صدور رقم مرحمت شيم از قيد تفرقه و تشويش رهايى بخشيد . و امراى مذكوره « 1 » به ازاى خدمات شايسته و جانفشانىهاى بايسته به خلاع فاخره و عنايات باهره سربلند و گرگين سلطان به لقب ارجمند ايالت و خانى سرافراز گرديده بيرام قلى سلطان مير صوفى به جرم تنپرورى و كسالت و تقصير خدمت دست از دامن مواصلت عروس حكمرانى كشيده آدم بيك يوزباشى غلامان به حكومت و فرمان فرمايى آن ولايت رسيد . و بنا بر ظهور شرّ و شور ناقصخردان آن كشور معمور ، ميرزا تقى مشهور به ساروتقى * را كه در آن اوان وزير مازندران بهشتنشان و عمدهء اعاظم وزراى كاردان بوده به وزارت گيلان بيهپس و بيهپيش « 2 » سربلند و مقرّر فرمودند كه در اطفاى نايرهء فتنه و فساد آن طايفهء كجنهاد ، داد مبالغه و اهتمام داده نوعى نمايد كه بعد اليوم ساحت آن [ 15 ] ولايت از آفت مخافت ديوسرشتان « 3 » آن ولايت در حصار امن و عافيت باشد « 4 » .
هامش
( 1 ) . الف ، ب : مذكور .
( 2 ) . الف ، ب : بيهپيش و بيهپس .
( 3 ) . الف ، ب : ديو سيرستان .
( 4 ) . تاريخ گيلان ، ص 3 - 282 : « نواب خانى [ سارو خان ] رضا به قتل ايشان داده در روز يكشنبه بيست و دوم ذوالقعده سنهء ايلانئيل ، عنايت بيك لشتهنشايى و آتش باز خشك بجارى را به دست بهرام كوچسفهانى دادند كه در ميدان پاى چنار رشت به قتل مىرسانند و دو نفر پسر صغير غريب شاه روسياه و يك نفر برادرزادهء او را به دست جوت شاه مراد گيلوايى دادند كه در ميدان رشت حلقآويز كند . و دو نفر پسر جوت شاه مراد و سكندر بيك نوادهء او را ، در حضور وى به درجهء قتل رسانيدند . و بعد از فراغ از اين گيرودار ، او را نيز از دار آويختند و رضاى لاتى در ميدان رشت پوست او را كنده دست و پايش را بريدند . روز يكشنبهء ديگر كه در بازار رشت اجتماع كلى شده بود ، شيرزاد بيك كيسمى و كوله مراد خان كوچسفهانى و تركمان كاركياى بجاره پسى را با دو نفر ديگر از ارباب شور و شر به كنار سياه رودبار ، به واسطه عبرت ابناى روزگار به دار اعتبار كشيدند » .