روسياه وى گرفته دست جرأت به قايمهء تيغ تيز و شمشير خونريز برد و از اين رهگذر ، كسر ديگر به بنيان قصر شوكت و اقتدار آن زياد سر رسيده به بدترين حالى از احوال ، يعنى :
مصراع
حال سگ ، حال گربه ، حال شغال
أينالمفرگويان خود را به لاهيجان رسانيد و در آنجا نيز چون خيال توقّف محال بود ، خود را به كنار « 1 » رود سفيدرود رسانيد و از آن بحر پرشور عبور نموده در ميان لشكريان خود بار اقامت گشود و در خلال اين احوال امراى عالىشأن كه در رشت انتظار جمعيّت عساكر اقبال مىكشيدند به پشت گرمى تأييد نامتناهى و زبردستى بازوى قوى سرپنجهء اقبال پادشاهى به صوب گوشمال آن گروه بدفعال راهى گرديده در فرضهء كوچسفهان به غريب شاه و سپاه نكبت پناه وى رسيدند . و چون خودنمايى لشكر شرر چندان است كه سپاه آتش سوزان قدم جرأت به معركهء ميدان گذارد و هندوى شب تار آن مقدار در معركهء گيرودار پايد « 2 » كه آفتاب عالمتاب تيغ كشد ، لا جرم چون علم ظفر پرچم امراى عالىشأن از دور نمايان گرديد نايرهء گيرودار به ذروهء فلك دوّار رسيد . ديوسرشتان گيلان دست و پا گم كرده رخت فرار به ديار ادبار كشيدند و غازيان شير شكار طريق تعاقب فراريان اختيار نموده به شعلهء تيغ آبدار آتش شرار خرمن حيات بسيارى از آن جمع پريشان روزگار را به باد فنا دادند و بقية السيف هراسان و گريزان از كوچسفهان خود را به لشتهنشا كه مركز دايرهء جمعيّت ايشان بود رسانيده از بيم تيغ تعاقب غازيان در بيغولهها و بيشهها نهان گرديدند و شيران خشمآلود جنود مسعود بر اثر آن طايفهء بدفعال طابق النعل بالنعل رسيده در آنجا نيز بسيارى از فراريان را در خاك و خون كشيدند و اكثر سران [ 14 ] و سرداران و سپهسالاران و ساير اعيان سپاه « 3 » غريب شاه در عرض راه گريز طعمهء تيغ تيز و سنان خونريز « 4 » غازيان گرديده در
هامش
( 1 ) . ب : يكبار .
( 2 ) . م : پايدار .
( 3 ) . الف ، ب : « سپاه » ندارد .
( 4 ) . الف ، ب : « غازيان » ندارد .