بىدرمان و به مدافعهء آن بلاى ناگهان مشغول گرديد و با اين حال كثير الاختلال :
بيت « 1 »
چون ماه يكشبه قدرى مانده تا غروب * چون شمع صبحدم نفسى مانده تا هلاك
قرب يك سال بدين منوال روزگار مىگذرانيد « 2 » تا رفته رفته ابواب مؤانست و آشنايى در ميانهء تن و جان باز شد و طاير شكسته « 3 » بال « 4 » كلال با طوطى شيرين مقال رفع ملال هم پرواز گشت . زبان لكنت ترجمان كه در اوان غلواى آن درد بىدرمان مهر خموشى بر لب داشت آنچه دلخواه خاطر بود بر صحيفهء بيان نگاشت و كار به جايى رسيد كه شهر روان « 5 » آمد و رفت آستان ولايت پاسبان گرديده چشم اميد را به جواهر سرمه ، انجاز « 6 » مواعيد خداوندگار دانش و ديد مكحّل گردانيد . و با آنكه از مهب خوشدلى نسيم صحّت « 7 » و عافيت وزيده نهال ابتهاج « 8 » در بوستان ابتهاج بالا كشيده بود ، امّا بخت زبون و طالع دون به سبب تغافلهاى فزون آن بالانشين سرير بزرگى و برترى مضمون :
بيت « 9 »
در جناب آنكه او را بندهء ديرينهام * گرچه عمرى پارهء تن بودم اكنون پينهام
را حالى اين بىوجود نمود و به تدريج و آهستگى آنچه از آن كتاب جامع الفوايد در گنجينهء خاطر قدسى دفينه بود ، به تقريب گوشمال اين شكسته بال چهرهء ظهور مىگشود و احوال و اقوال اين پريشان حال « 10 » كه در عرض مدّت چندين سال از راه خيرخواهى و صدق مقال نسبت به آن بلنداقبال به منصّهء ظهور رسيده بود هريك را در لباس خودنمايى و هرزه درايى « 11 » جلوه بىشرمى و بىحيايى داده بودند ، سبحان اللّه :
هامش
( 1 ) . الف ، ب : شعر .
( 2 ) . الف ، ب : مىگذرانند .
( 3 ) . الف ، ب : تنگ .
( 4 ) . الف ، ب : « بال » ندارد .
( 5 ) . الف ، ب : رهروان .
( 6 ) . الف ، ب : آنجا به .
( 7 ) . الف ، ب : محبّت .
( 8 ) . الف ، ب : احهتياج .
( 9 ) . الف ، ندارد ؛ ب : شعر .
( 10 ) . الف ، ب : « دفينه . . . پريشان حال » ندارد .
( 11 ) . الف ، ب : هر روزه داد .