متاع جان را فداى خاك قدم آن سفر گزين شهرستان جنان مىخواست ، چون مقدر بود كه اين تحفهء محقّر را نثار رهگذار اين شهريار بندهپرور گرداند به اميد تمام ، دست اعتصام به دامن برآمد اين اميد [ 120 ] استوار گردانيده به شغل مقرّر و خدمت مرجوعهء « 1 » خود مشغول گرديد . و چون خامهء سر بر خط فرمان بر فراز و نشيب اوضاع جهان گذران مىگذشت تا در حين توقّف موكب ظفر قرين در دار السلطنهء قزوين گرامى برادر به اشارهء خاقان روى زمين با مصاحب عزلت و تنهايى همنشين گشت و چون منظور نظر كيميا اثر آن بود كه اين زر دهدهى از بوتهء گداز خالص به درآمده مسكوك به سكه قبول خاقان بندهپرور گردد ، در همان اوان خدمتش را به عنايت بىكران دلجويى فرموده بيش از پيش ابواب عواطف خسروانه بر روى وى گشود « 2 » . و در آن اوان گمان مردم روزگار كه كارشان « 3 » آرزوى هتك اعتبار بندگان جان نثار مىباشد « 4 » آن بود كه اين ذرهء احقر و اين بنده از همهء بندگان كمتر نيز روزگار جان سپارى را به سر نخواهد برد تا به تقريبى شايان منظور نظر اشراق اثر ولىنعمت جهان و جهانيان و به خوشدلى و شادمانى سالك طريق جان سپارى و خدمتگزارى گرديد . و قرب هفده سال كه آن پيشواى ارباب كمال در خلوت عزلت به دعاى دوام دولت ابدى الاتّصال اشتغال مىنمود ، اين ذرهء احقر « 5 » هر بار كه سر از آستان بندگى و خدمتگزارى مقرّر خود بر مىداشت جبين فروتنى بر عتبهء بزرگى و بزرگوارى گرامى برادر مىگذاشت و با خود قرار آن داده بود كه اگر اين طريقهء انيقه را مسلوك ندارد با برادر از خود مهتر و بهتر طريق زيادهسرى سپرده ابواب ملامت « 6 » بر روى روزگار خود گشوده خواهد بود . غافل از اينكه مراعات اين ادب و آداب به كلك سخنسازى جمعى از احباب ، كتابى خواهد شد مشتمل بر هزار باب و قواعد اين مجموعه جامع الفوايد در كتابخانه خاطر قدسى سراير آن جناب مخزون و مدّخر بود تا ديگرباره قفل ديرگشايى عزلت و انزواى وى به كليد
هامش
( 1 ) . الف ، ب : حقير .
( 2 ) . الف ، ب : گشوده دارد .
( 3 ) . الف ، ب : روزگارشان .
( 4 ) . الف ، ب : مىباشند .
( 5 ) . الف ، ب : حقير .
( 6 ) . الف ، ب : ملازمت .